در آنهنگام كه « سهلبن حنيف انصارى » - فرماندار مدينه - به او گزارش داد كه گروهى از مردم مدينه به معاويه پيوستهاند ، على به او چنين نوشت :
اما بعد ! بهمن خبر رسيده گروهى از مردمان تو بهسوى معاويه رفتهاند ! تو از اينكه شماره آنان از تعداد مردم سرزمين تو كاسته مىشود ، و از يارى آنان بىبهره مىشوى متأسف و اندوهگين مباش ، زيرا كه آنان اهل دنيا هستند ، به آن روى آورده و بهسوى آن شتابانند ! و البته آنان عدل را شناختند و ديدند و شنيدند و درك كردند و دانستند كه مردم همه در پيش ما از نظر حق ، يكسان و برابرند و آنگاه بهسوى ثروت و امتياز گريختند . بگذار كه دور شوند و نابود گردند . بهخداوند سوگند ، آنان از ظلم و ستم فرار نكرده و به عدل و حق نپيوستهاند !
گواه ديگر بر شناخت حق مردم در زمينهء آزادى وسيع ، از طرف على كيفيت رفتار او با خوارج است . او با كسى كه از آنها در نزد وى مىماند خوشرفتارى مىكرد و اگر كسى را مىشناخت كه قصد رفتن و جداشدن را دارد ، بهزور نگاهش نمىداشت و اجازه هم نمىداد كه يكى از يارانش متعرض وى گردد . او سهم و بهرهء آنان از فيئى و غنيمت را به اندازه ساير مردم مىپرداخت و به آنها فرصت و امكان مىداد كه به هرجا كه مىخواهند بروند ، زيرا آزادى ، در رفتار و روابط اصل اساسى است و مردم در گفتار و كردار ، در دوستى و دشمنى آزاد و مختارند ، مگر آنكه به ديگران تجاوز كرده و در جامعه فساد و تباهى راه بيندازند كه در اين صورت آزاد نخواهند بود و على هم در آنوقت بدون كوچكترين نرمشى ، كيفر لازم را در حق آنان اجرا خواهد كرد .
يكبار يكى از خوارج بهنام « حريّت بن راشد » به او خبر داد كه هرگز با او به نماز حاضر نخواهد شد و هرگز فرمان او را نخواهد برد و هيچگونه نفوذ و سلطهء وى را نخواهد پذيرفت ! على در مقابل ، عكسالعملى نشان نداد و او را در آنچه كه بود ، بهحال خود واگذار نمود و در آنچه كه مىخواست آزاد گذاشت و پس از گذشت مدتى ، حريت بن راشد با ياران فراوانى كه داشت از او جدا گشته و خارج شد ، ولى
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 268
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٦٨