- درست است كه مسيح ، آن طور بود كه امامعلى صادقانه او را توصيف مىكند :
« سنگ را زير سر مىنهاد و جامهء خشن مىپوشيد و غذاى ناگوار مىخورد . . . و گرسنگى همدمش ، ماهتاب در شب چراغش و سايههاى زمين در تابستان سايبانش بود و ميوه و گل و گياهش هر چيزى بود كه زمين براى چهارپايان ارزانى مىداشت ! او نه همسرى داشت كه او را به فتنه اندازد و نه فرزندى كه غمگينش سازد ، نه مال و ثروتى كه بهخود مشغولش دارد و نه آز و طمعى كه زبونش بنمايد . مركب او در پايش و خدمتگزار وى ، دستهايش بود » !
- درست است كه محمد چنان بود كه « دنيا را از زيرپاى او برچيدند و براى ديگران گستردند و از شير - لذات - دنيا بازش داشتند و از تجملات و زيور آن منعش كردند » و او زاهد و بىرغبت بر دنيا و سختگير بر خويشتن بود و جز خوراك خشن نمىخورد و آنگاه هم كه مىخورد ، شكم از طعام سير نمىكرد و او - چنانكه ابوذر غفارى گويد - از دنيا رفت در حالىكه هيچوقت و هيچ روزى ، دوبار غذا نخورده بود .
و او هنگامى كه از خرما سير مىشد ، ديگر از نان خود را سير نمىكرد و چهبسا ماهها مىگذشت و در خانه او آتشى براى پختن نان يا غذايى روشن نمىگشت !
- درست كه علىبن ابىطالب « از دنياى خود به دو جامه كهنه و بىارزش و از خوراك آن به دو قرص نان اكتفا مىكرد » و بهجاى كاخ و قصر ، در كلبهاى كه مخصوص تنگدستان بود ، سكونت مىنمود . . . و داستانهاى او در قناعت و زهد بيشتر از آن است كه بهحساب آيد و مشهورتر از آن كه براى آن دليلى بياوريم . و شايد آنچه ما در بعضى از بخشهاى اين كتاب در اين زمينه آوردهايم ، براى شاهد ، كافى باشد !
- درست است كه رفيق او ، ابوذر غفارى ، به چند قرص نان خشك جوين - كه خود و زن و فرزندانش آن را مىخوردند - قانع بود و به آن اكتفا مىكرد و در عين حال از وضع خود كمال رضايت و همهگونه آرامش خاطر را داشت . . . .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 189
مساهمون: جورج جرداق
ص١٨٩