اين كه متفكران هوادار آن فرهنگها و آرمانها ، آنها را بعنوان انتخاب مصلحت بپذيرند و چنين قلمداد كنند كه آن فرهنگها و آرمانها از توجيهات و تفسيرهاى مخصوص عوامل معين محيطى و اجتماعى و اقتصادى و سياسى و تاريخى ناشى شده است ، براى دفاع از آنها ، خود را مجبور مىبينند كه بگويند : اين است « انسان آن چنان كه هست » و راه رهائى را هم كه بشر براى به فعليت رسانيدن استعدادها و نيروهاى خود و امكانات بايد بپيمايد ، همين فرهنگ و آرمانها است اين گونه قرار گرفتن در جاذبهء فرهنگها و آرمانها بدانجهت كه پديده اى عارضى بوده و معلول عوامل گزينشهاى مخصوص است و پوششى براى انواع فعاليتهاى ديگر مىباشد ، موجب بروز مجهولاتى براى آگاهان آن اقوام و ملل مىگردد . به عنوان مثال فرهنگ بردگى در دورانهاى گذشته كه متأسفانه از جانب متفكرانى مانند ارسطو نيز تصديق شدهء است ، چهرهء واقعى انسان را كه آزادى است ، پوشانده و تفكراتى روى اين مبنا كه بردگى در انسانها از اصالت برخوردار است ، استوار مىگردد . مسلم است كه آگاهان آن دورانها در حاشيهء اجتماعى كه بردگى به عنوان جزئى از فرهنگ واقعى انسانها تلقى شده است ، قرار داشتهاند از اين تناقض كه مىديدند : عنصر اساسى حيات آدمى آزادى است كه اگر به فعليت شايسته برسد اختيار ناميده مىشود ، و از طرف ديگر قرار دادن بردگى در ذات انسان ، دچار سرگيچى در بارهء طبيعت انسان مىگشتند و اين هم يكى از عوامل نقص معرفت بشرى در بارهء انسان « آن چنان كه هست » مىباشد .
نوع چهارم -
تفكيك و تجزيه موجوديت انسان كه مخصوصا در دورانهاى معاصر بشدت رواج پيدا كرده است ، اين تفكيك و تجزيه را مىتوانيم خطائى بسيار بزرگ محسوب نمائيم كه اكثر علوم انسانى را تا سرحد بلا تكليفى پيش برده است . اين مسئله از اين قرار است كه هر دانشمند و محققى كه به تحقيق در بارهء يكى از ابعاد انسانى مىپردازد ، به قدرى در مسائل مربوط به آن بعد غوطه ور