با نظر به مجموع طرز تفكرات و رفتار عينى عده اى فراوان از مردم جوامع ، اين نتيجه بدست مىآيد كه مردم جز در موارد برخورد و تماس مستقيم يا غير مستقيم با قوانين جاريه در هستى كه جدى نگرفتن آنها ، حيات طبيعى محض آنانرا در خطر مىاندازد ، بقيهء هستى و قوانين آن را با چنان بىاعتنائى تلقى مىكنند كه به بىاعتنائى به موجوديت خويشتن منجر مىگردد . اگر روزى فرا مىرسيد كه به اين مردم اثبات مىشد كه -
اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سرا پاى
در آن روز ارتباط كل هستى با اين مردم اثبات مىگشت و ديگر اين شوخى را كه حيات من گسيخته از كائنات بوجود مىآيد و گسيخته از آنها حركت مىكند و مىرود ، بفكر خود خطور نمىدادند و در تنظيم مادى و معنوى آن تلاش مىكردند .
3 - احساس ملكوت اين جهان كه يكى از نتائج مهم جدى گرفتن آن است . با اين احساس است كه احساس تكليف در درون آدمى مىجوشد و از بيهوده گرائى و لهو و لعب و بىهدفى در اين زندگانى نجات پيدا مىكند .
اينست قانون من يا روح كه احساس بيهودگى را حتى يك لحظه در اين دنيا نمىتواند بپذيرد . من انسانى از آن هنگام از مرز حيوانيت مىگذرد و به قلمرو انسانيت وارد مىگردد كه احساس مزبور در وى آغاز شود و زندگى خود را تفسير كند . اگر يك اجتماع نتواند احساس مزبور را در افراد خود بفعليت برساند و يا فعليت آن را تقويت نمايد ، هيچ كار معقول و خدمت شايسته اى در بارهء افراد خود انجام نداده و من محروم از قانون را با دروغ صريح من انسانى ناميده است .
چهارم - رابطهء انسان با خدا
قانون من يا روح انسانى در رابطهء انسان با خدا ، قانون حركت نقص رو