عينك به انسان و جهان و واقعيات آن دو مىنگرند ، ولى با توجه به اين كه خيلى از فرهنگهاى گذشته و كنونى در موقع تحليل به مقدارى زير بناهاى بىاساس منتهى ميشوند ، مىتوان گفت : بشر براى هر گام مثبتى كه در مسير تصعيد حيات تكاملى بردارد ، مجبور است فرهنگ حاكم بر جامعهء خود را مورد تحليل قرار بدهد و عناصر رسوبى بى دليل آنها را بيرون بيندازد و نگذارد آن عناصر سد راه گامى كه برميدارد بوده باشد . اما چه بايد كرد كه تقليد حتى گاهى در مغزهاى بزرگ و مقتدر ( 1 ) چنان نفوذ دارد كه احتمال نمىرود به اين زوديها و به اين آسانىها دست از گريبان اولاد آدم بردارد و آنها را بدست عقل و انديشه بسپارد - گويا باور نداريم كه -
خلق را تقليدشان بر باد داد
اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد
محقق را مقلد كى توان گفت
كه دانا تا به نادان فرق دارد
قرنها در پى قرنها از راه مىرسند و مىگذرند ، هنوز مقامات مديريتهاى اجتماعى بطور جدى به اين فكر نيفتادهاند كه تقليد چه سد پولادينى در برابر حركت حيات انسانها به پيش است يك هشيار در ميان مستان چنين مىگفت كه شايد مديريتها از آن مىترسند كه اگر تقليد در اصول حيات فردى و اجتماعى منتفى شود ، مردم خود را بىنياز از مديريتها خواهند يافت .
اين يك واهمهء بى اساس است كه از كوته نظرى بوجود مىآيد . اگر بنا شود كه ما براى انسانها سير تصعيدى حيات تكاملى را يك قانون ضرورى بدانيم ، بدون ترديد مديريت به آن جامعه اى كه افرادش در مسير مزبور حركت ميكنند ، عالىتر و معقولتر و مناسبتر با منطق جانهاى آدميان خواهد بود .
هامش
( 1 ) . احتياج به بحث ندارد كه مقصود از ناروائى تقليد ، تقليد در آن واقعيات است كه حواس و تعقل انسانى مىتواند از عهدهء فهم آنها برآيد ، لذا تقليد در آن امور نظرى كه احتياج به تخصص دارد و همهء مردم توانائى درك و شناخت آنها را ندارد و در عين حال با ضرورتهاى مادى و معنوى آنان ارتباط دارند ، امرى است ضرورى .