و در نتيجه مىتواند موجب تشكل و وحدت مردم بوده باشد ، لذا گذشت زمان كمتر مىتواند تأثير قابل توجه داشته باشد . بهترين و پايدارترين فرهنگ امور مورد بحث ، نوع چهارم است كه متكى به واقعيات و حقايق مىباشد .
بعنوان مثال در حدود 3000 سال قبل در حقوق باستانى مصر مىخوانيم كه در آغاز محاكمه بايد از متهم پرسيد : پاسخهايى را كه در برابر سئوالات قاضى خواهد داد ، آيا وجدانش آنچه را كه با زبانش مىگويد ، تصديق مىكند يا نه ملاحظه مىشود كه اين سؤال از متهم و توافق وجدان و زبان متهم كه در فرهنگ دادرسى آن زمان در مصر بوده است ، بدانجهت كه متكى بر حقايق دادرسى است ، حتى اين روز هم مىتواند بعنوان حقيقت جدى تلقى شود . در داستانهاى آفريقاى باستانى اين مسئلهء شگفت انگيز را مىبينيم كه يك زن آفريقائى از شهر و ديار خود حركت مىكند و به مسافرت مىپردازد ، وقتى كه از علت مسافرت او مىپرسند ، مىگويد : من از اين خود كه دارم متنفرم و مىروم تا با تماس با انسانها ، خود خويشتن را عوض كنم . آيا اين مسئله كه « انسانى كه از زشتى خود متنفر است بايد در اصلاح و عوض كردن آن تلاش كند » بزرگترين قانون اخلاقى پايدار در همهء قرون و اعصار نيست قطعا چنين است . و گذشت زمانها هر اندازه هم كه طولانى باشد ، نمىتواند كمترين اثرى در اين قانون داشته باشد .
مطلب سوم - تقليد از گذشتگان و تبعيت از عقائد و رسوم و فرهنگ آنان عقل و انديشه را از كار مىاندازد
با نظر به مباحث قبلى اين اصل را پذيرفتيم كه مجرد رسوخ و استحكام يك فرهنگ در يك قوم دليلى بر اصالت و تطابق آن ، با حقيقت و واقعيت نمىباشد . درست است كه وقتى كه يك فرهنگ در اعماق سطوح روانى مردم نفوذ و رسوب كرد ، آن فرهنگ به شكل عينكى در مىآيد كه پيروان آن ، با آن