دارد ، بنا بر اين ، ما هم كه جزئى از موجودات همين عالم طبيعت هستيم ، پس بايد يكديگر را بدريم و پاره پاره كنيم و بخوريم خطاى دوم - اين كه اصلا مسئلهء برخورد موجودات در جهان با همديگر و از بين رفتن بعضى از آنها و استمرار وجود بعضى ديگر ، جنگ و پيكار به آن معنى كه در ميان انسانها ديده مىشود نيست . ( 2 ) حتى بعضى از ابيات مولوى كه مىگويد :
اين جهان جنگست كل چون بنگرى
ذره ذره همچو دين با كافرى
آن يكى ذره همى پرد به چپ
وان دگر سوى يمين اندر طلب
ذرهاى بالا و آن ديگر نگون
جنگ فعليشان ببين اندر ركون
جنگ فعلى هست از جنگ نهان
زين تخالف آن تخالف را بدان
از ديدگاه مغايرت دو نوع برخورد اجزاى عالم طبيعت با يكديگر و انسانها با همديگر چنان كه توضيح خواهيم داد ، ابهام انگيز است و بايد دقيقا مورد تامل بيشتر قرار بگيرد .
اگر چه مولوى با نظر به ابيات ديگر جان آدمى را از اين جنگ و پيكار بالاتر مىبرد و مىگويد :
گوهر جان چون وراى فصلها است
خوى او اين نيست خوى كبرياست
با اين حال كلمهء جنگ و به كار بردن دو اصطلاح دين و كافر در جريان طبيعت مىتواند براى سطحى نگران علت بوجود آمدن دو خطائى كه در بالا متذكر شديم بوده باشد .
هامش
( 2 ) - داستان اين گونه متفكران شبيه به داستان آن معما گو است كه بيك نفر رسيد و گفت : از تو يك سؤال مىكنم اگر پاسخ دادى مىفهمم كه هوش سرشارى دارى . مخاطب گفت : بپرس ، معما گو گفت : آن كدام امام است كه در بصره در بالاى مناره او را اشغال خورد مخاطب گفت : امام نبود . پيغمبر بود بصره نبود ، كنعان بود . بالاى مناره نبود ته چاه بود ، شغال نبود ، گرگ بود ، و نخورد . يعنى حضرت يوسف ( ع ) بود .