تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
توجه برخوردارند و مىدانند كه اگر بگويند : آرى « جان » وجود دارد ، « من » وجود دارد ، « روان » خيال محض نيست ، « شخصيت » يك پندار نيست . فورا انسانهاى همان جامعه بطور جدى خواهند پرسيد كه زود باشيد تكليف ما را با اين حقايق روشن بسازيد ، تا بدانيم خير ما چيست و آن را بخواهيم و بدست بياوريم و شر ما كدام است تا آن را نخواهيم و از خود دور نمائيم . شما كه تعليم و تربيت و مديريت فكرى ما را به عهده گرفته‌ايد ، زود باشيد هدف و فلسفهء زندگى ما را بيان كنيد ، زيرا ما هر چه انديشيديم نتوانستيم خودمان را در اين زندگانى به « خور و خواب و خشم و شهوت » قانع بسازيم . ما حل اين مسئله اساسى را كه از آغاز بروز آگاهى به حيات بشرى تاكنون همهء خردمندان را به خود مشغول داشته است ، از شما مطالبه مىكنيم كه :
روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستى گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
اگر پيشتازان فكرى حرفه اى جوامع ، قدرت پاسخگوئى صحيح از اين سئوالات را داشتند ، و حيات بشرى را با آن پاسخها توجيه مىنمودند ، يقين بدانيد كه تاريخ بشرى مسير ديگرى را در پيش مىگرفت و اين همه تلفات جسمانى و روحى را كه هيچ مغز بزرگى نمىتواند كميت و كيفيت آن را درك كند ، متحمل نمىگشت . بشر با بىاهميت تلقى كردن جان خود است كه نه به تعقل واقع - بينانه اش اهميتى مىدهد و نه به احساسات عالىاش كه گاه بيگاه فضاى درون او را عطرآگين مىسازد و از خويشتن مىپرسد :
در اندرون من خسته دل ندانم چيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
حافظ
اين صدا در كوه دلها بانگ كيست كه پر است زين بانگ اين كه گه تهى است هر كجا هست آن حكيم اوستاد بانگ او از كوه دل خالى مباد