اين زمان جان دامنم برتافته است
بوى پيراهان يوسف يافته است .
ديدار تو اى برگزيدهء محبوب خدا ، آتش اشتياقم را بر آن ديارى كه روح تو و ارواح ملكوتى تو از ديدار خدا برخوردارند شعله ورتر ساخت .
از براى حق صحبت سالها
بازگو رمزى از آن خوشحالها
تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديده صد چندان شود
من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن يارى كه او را يار نيست
على از آن رؤياى چند دقيقه اى به قفس باوفايش كه در انتظارش نشسته بود ، برگشت و آرام آرام تسليت و دلداريش داد و برخاست ، ولى قفس كالبدش آن آشيانهء شايستهء چنان روح بزرگ پاسخش را نيافته بود كه آيا بالاخره در اين مسافرت بسيار اسرار آميز كه على در پيش دارد ، همراه او خواهد بود يا نه چاره اى جز سكوت و اطاعت از روح پرهيجان على نداشت . هر لحظه پر اضطراب و كنجكاوى قفس افزوده مىشد و مقصد بعدى براى او نامعلوم بود ، احساس ميكرد كه نوازشهاى روح حالاتى ناشناخته در وى بوجود مىآورد ، گوئى شبحى بسيار لطيف به روح على نزديك مىشود و مانند دو انگشت كه گاهى براى چيدن شاخهء گل نزديك مىشود و لطافت گل آن را برميگرداند ، از روح على دور مىگردد . از اين جريان بىسابقه احساس كرد كه حركات روح على خبر از سفرى مىدهد كه نه تنها هيچ كسى را نمىتواند همراه خود ببرد ، بلكه حتى قفس كالبد كه ساليان عمر با او بوده است ، توانائى همراهى روح را ندارد . حال ديگر مقصد روشن شده است و چاره اى جز تسليم به آهنگ كلى هستى نيست ، پس آمادهء رفتن به زير خاك شوم و منتظر فرا رسيدن روز ديدار كه آغاز ابديت است ، بيارامم .