زندگيش منظور ميكرد ، به هيچ احدى نمىتوانست بگويد : برخيز و حركت كن . * ( قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّه ) * ( 1 ) ( بگو به آنان : من فقط به شما يك پند مىدهم : قيام كنيد فقط براى خدا ) اگر فرزند ابي طالب مىنشست و مىخوابيد ، چه كسى مىتوانست رنجديدگان قلمرو زمامداريش را براى آسايش بنشاند و بخواب راحتشان فرو برد . با اين حال ، سحرگاه آن شب كه قفس كالبد آن هميشه بيدار آخرين ساعات همدمى با روح ملكوتى اعلى را مىگذراند ، براى دقايقى چند بر زمينش نشاند و با صدائى ضعيف التماس كرد : يا على چند دقيقه اى در اين سحرگاه اسرار آميز با من بنشين . من از آغاز ديشب حركات بىسابقه اى در روح تو مىبينم ، تو همواره به ياد خدا بودى ، اين شبى كه لحظه به لحظه بپايانش مىرسيم ، اين جملهء ملكوتى لا حول و لا قوّة ألَّا باللَّه را زياد تكرار مىكردى ، نگاههاى بسيار پر معنى به طرف آسمان داشتى ، كدامين منزلگه را قصد كرده اى آن ذكر و نگاه و حركات غير عادى روح تو ، خبر از هجرت و مسافرتى مىداد كه من اطلاعى از آن ندارم . حالا بايد بكجا برويم من آمادهام ، من اطاعتت ميكنم ، مرا خوب مىشناسى ، در همه جا با تو بودهام ، و مىدانم كه از من نرنجيده اى ، در سر كوى يتيمان و بينوايان با هم بودهايم . در آن هنگام كه بيل بر زمين مىزدى تا براى آدميان از اين زمين خاكى غذا بيرون بياورى و در حفر چاهها و بجريان انداختن چشمه سارها براى ادامهء حيات انسانها همراه و همكار تو بودهام . در محراب عبادت ، آن گاه كه به عالم اعلاى ربوبى عروج مىكردى ، در همان جا به انتظارت مىنشستم ، وقتى كه از آن سفر الهى باز مىگشتى ، نوازشت مىدادم ، تا آن گاه كه وقت عروج و صعود ديگر مىرسيد ، ساعتها چشم به راه تو مىدوختم ، هيچ حركتى نمىكردم و موقع برگشتن مقدمت را تبريك مىگفتم . در ميدان كارزار نيز دمساز تو بودم ، به ياد ندارم كه حتى يك لحظه در آن صحنههاى خونبار رهايت
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٣٢
هامش
( 1 ) . سبا آيهء 46 .