نظريهء پنجم - خداوند از قديم به هيچ چيز عالم نبوده است
بلكه علم را براى خود ايجاد كرده و با آن علم به اشياء عالم شده است . اين نظريهء جهم بن صفوان است [ بنا به نقل ابن ابى الحديد ] اولا - بايد گفت : خداوند به خود آن علمى كه ايجاد كرده و بوسيلهء آن عالم شده است ، عالم بوده است يا نه اگر عالم بوده است ، آن علم از كجا بوجود آمده است پاسخ اين سؤال اگر اين باشد كه قبلا علم براى خود ايجاد مىكند كه علم باشياء را بوجود بياورد ، مسلم است كه چنين علت تراشى تا بىنهايت تسلسل پيدا مىكند . و اگر گفته شود : كه خداوند به آن علمى كه براى خود ايجاد كرده ، جاهل بوده است پس آن علم بطور جبر در خدا بوجود آمده است ، نه اين كه او علم را بوجود آورده باشد . ثانيا - اگر علم خداوندى حادث فرض شود ، لازم مىآيد كه ما قبل حدوث علم ، ذات پاك ربوبى فاقد كمال علم بوده و اين جهل پستترين نقص است كه با كمال مطلق بودن تناقض دارد . * ( سُبْحانَه وَتَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً ) * ( 1 ) ( خداوند پاكيزه تر و متعالىتر از آنست كه مىگويند - اعتلايى بزرگ - ) .
نظريهء ششم - عقيدهء ابو المعالى عبد الملك بن يوسف جوينى معروف به امام الحرمين است
( 2 ) كه از متكلمين اشاعره است . او مىگويد : خداوند همهء معلومات را تفصيلا و بطور مشخص نمىداند . بلكه علم او به اشياء اجمالى است ، صاحبان اين نظريه را مسترسلية مىگويند ، زيرا بنا بر اين نظريه خداوند علم اجمالى خود را به معلوماتش ارسال مىكند ، نه علم تفصيلى را . مبناى اين نظريه ممكن است چنان كه در بيان نظريهء هشتم خواهد آمد ، اين باشد كه اجزاء جهان هستى در مجراى حركت و تحول است و اگر آن اجزاء در ذات خداوندى منعكس