انسان را در هر لحظه اى از قطب مثبت به منفى و از منفى به مثبت رو به بالا مىكشد . مقصود از مثبت ، موقعيت فعلى است كه در زندگى در جهان هستى بدست آورده ، مقصود از منفى نفى همين موقعيت براى كشش به موقعيت جديدتر است . در اين مرحله آدمى به ملاك سازندگى من ايده آل ( 1 ) جذبى دارد و دفعى يعنى در حال ارتباط با جهان هستى با اجزاى متنوعش ( كه اصطلاح جز من را در آن به كار برديم ) از اين جهان بهره بردارى مىكند و عوامل پيشرفت را به خود جذب مىكند و همين كه موجوديت تركيب يافتهء او از آن عوامل بخواهد با عناصر تعين اول و دوم در استخدام من طبيعى بر آيد ، لحظهء دفع فرا مىرسد و نمىگذارد عوامل و عناصرى كه به ملاك من ايده آل در موجوديتش متشكل گشته به سيه چال من طبيعى برگرداند و بدين ترتيب آدمى مىتواند از چهار چوبهء محدوديتهائى كه دائما او را شكنجه و آزار مىدهد و او را با ديگران در حال تصادم و تضادهاى كشنده قرار مىدهد ، رها شود و احساس آزادى طلبى و بينهايتجوئى خود را اشباع نمايد . هم در اين مرحله از تعين است كه رابطهء انسان با خدا به حد اعلاى خود مىرسد و تاريكىها و مشكلات و ابهامهاى گوناگون كه در تصور رابطهء مزبور است از ميان مىرود . زيرا در اين مرحله دريافتهاى الهى خود را با من طبيعى درهم نمىآميزد ، دريافتهاى الهى را به عرض و طول خواستهها و معلومات مخلوط نمىسازد ، او خدا را پائين نمىآورد بلكه خود را بالا مىكشد ، آرى :
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٨٣
چندين برو اين ره كه دوئى برخيزد
گر هست دوئى ز رهروى برخيزد
تو او نشوى ولى اگر جهد كنى
راهى به روى از تو توئى برخيزد
در اين گذرگاه ماده و پديده هايش با آن خشونت ، با حيات و جلوه هاى
هامش
( 1 ) مقصود از من ايده آل در اين مباحث اصطلاح روانشناسى نيست بلكه اصطلاح فلسفهء انسانى است كه به معناى من كمال يافته در « حيات معقول » است .