302 - از دل شنيدن و پذيرش از دل .
303 - شور زدن دل هيجان اضطراب انگيز .
304 - شوريده دل پريشان خاطر ، عاشق و شيفته .
305 - شيرين كردن دل خوش كردن دل .
306 - شيشه دل نازك دل .
307 - شيشه دل بر سنگ زدن شكستن آن -
« چندين هزار شيشهء دل را به سنگ زد
افسانه ايست اين كه دل يار نازك است »
صائب تبريزى
308 - دل شيطانى = منقلب
309 - شيفته دل = شوريده دل ، بيقرار .
310 - صاحبدل آگاه دل ، عارف ، بينا دل -
« صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه
بشكست عهد صحبت اهل طريق را »
سعدى
« دل مىرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا »
حافظ
311 - صافى دل صافى ضمير .
312 - صيد شدن دل شكار شدن دل به كسى يا به چيزى .
313 - ضعف رفتن دل براى كسى خواهان او شدن .
314 - دلش طاقچه ندارد نهايت رك گو و صريح و صاف و ساده است .
315 - دل طاق كردن كنايه از يگانه شدن و مجرد گشتن از علايق -
« خط در خط عالم كش و در خط مشو از كس
دل طاق كن از هستى و بر طاق بنه اسباب »
خاقانى