7 - آرام دل معشوقه -
« كسى برگرفت از جهان كام دل
كه يكدل بود با وى آرام دل »
سعدى
8 - آرامش دل به معناى فراغت دل -
« دلى كه رامش جويد نيابد او دانش
سرى كه بالش جويد نيابد او افسر »
عنصرى
9 - ارزش دل .
10 - آرزوى دل .
11 - دل آزاد آزاد دل .
12 - دل آزار .
13 - از دل آمدن - « چطور از دستت آمد اين بچهء يتيم را زدى »
« با لب آمادهء فرياد هر شب بر درت
آيم و ديگر دلم نايد كه بيدارت كنم »
14 - از دل برآمدن - « آه از دل بر آورد ، سخن او از دل برآمد » .
15 - از دل برآوردن از دل بر انداختن ، محبت كسى را از دل برانداختن و از دل راندن -
« از آن زمان كه تو ما را از دل برآوردى
مسافريم بهر خاطرى كه مىگذريم »
حسن بيك رفيع
16 - از دل به دل رفتن -
« گر دل به دل رود ز دل خويش باز پرس
تا بى هواى تست كرا زين ديار دل »
سوزنى
« از دل به دلت رسول كرديم
و ز ديده زبان راز بستيم »
خاقانى
17 - از بهر دل براى رضا و خشنودى دل كسى « گفت از بهر دل من جوانمردى بكن » لغت نامهء دهخدا نقل از تاريخ برامكه .
18 - از ته دل از صميم قلب .
19 - دل از جاى رفتن ( ترسيدن ) -