باشند . اكنون مىتوانيم اين نتيجه را بگيريم كه يك شخصيت خردمند و سازنده چنانچه از تجربيات و اندوختههاى جامعهء خود بهره مند مىگردد ، مردم آن جامعه از عقل و وجدان آن خردمند سازنده متأثر شده براى تطبيق دادن خود به شخصيت مفروض ، انعطاف مىپذيرد و بهره ور مىگردد . و بالعكس ، نيز صحيح است كه يك شخصيت چشمگير فاسد ، با اين كه از تجربيات و اندوختههاى فكرى و عضلانى مردم يك جامعه بهره مند مىگردد ، با كمال وقاحت و رذالت ، عوضى كه مىپردازد فاسدكردن عقول و وجدانهاى آن مردم و وادار كردن آنان به جرم خطا و انحراف مىباشد . جاى شگفتى است كه اين شخصيتهاى فاسد و مفسد در اين معاملهء تبهكارانه طلبكار هم مىشوند و وضعى پيش مىآورند كه مردم در بارهء احترام و تجليل از آنان به شرمندگى و قصور خود اعتراف نمايند اين نابخردان چشمگير نمىدانند كه بالاخره آن مردم ، در حال يا آينده با وجدان حساس خود به خوبى درك خواهند كرد كه حتى عامل پوزش و شرمندگى كه در معاملهء تبهكارانه احساس كردهاند ، خود معلول نابكارى ماهرانهء آن چشمگيران ضد عقل و وجدان بوده است . قطعى است كه در آن هنگام كه مردم توانستند از جاذبيت دروغين آن عوامل جرم و بدبختى رها شوند ، خواهند گفت :
بىقدريم نگر كه به هيچم خريد و من
شرمندهام هنوز خريدار خويش را
و درك خواهند كرد كه خود اين بىقدرى و بىارزشى يكى از نتايج قرارگرفتن آنان در جاذبيت دروغين آن بافندگان تارهاى عنكبوتى براى شكار ناتوان مگس صفت بوده است . ممكن است بگوئيد ، يك شخصيت داراى مدتى محدود از زندگانى است ، با اين حال چطور ممكن است خطاهاى نامحدود كسانى را كه تحت تأثير او مرتكب خطاها شدهاند ، بر دوش بكشد پاسخ اين اعتراض روشن است ، زيرا آن لذايذ نامحدود كه از خودخواهىها