صحنهء ديگر چنين به نظرم مىآيد : هانى بن عروه ، آن پير روشن ضمير را كه نخواست لكه ننگ ظلم و غصب بر دامنش بنشيند ، به محكمهء ستم مىكشانند و جيرهخواران پسر زياد ، بر چهره ملكوتيش شلاق مىزنند ، گويى كه شترى را تنبيه مىكنند . آن چنان ضربات شلاق دردناك است كه صورتش را كبود و متورم و خون آلود كرده است . آنگاه به خوارى به بيغوله تاريك و ترسناك زندانش مىبرند و سرانجام او را دست بسته به بازار گوسفند فروشان برده ، زمين بازار را به خون اين انسان بزرگ ، رنگين مىكنند .
مسجدكوفه از جمعيت موج مىزند . تازه حسين ( ع ) و فرزندان او را كشتهاند . عبيدالله زياد برفراز منبر كوفه نشسته ، مىگويد : « خدا را ستايش مىكنم كه حق را آشكار و اميرالمؤمنين ! يزيد و حزبش را يارى كرد ، و دروغگو و پسر دروغگو و شيعهاش را كشت » . تمام جمعيت ، مُهر خموشى بر لب زدهاند . اما پيرى بزرگوار كه فراز و نشيبهاى روزگار و حوادث فرسايندهء زندگى هنوز روح نيرومند او را نفرسوده است ، يعنى عبدالله بن عفيف ازدى ، از جاى برخاسته ، مىگويد :
« اى دشمن خدا ، دروغگو تو هستى و پدرت و آن كسى كه ترا بر اين مسند نشانده و پدرش . »
هنوز سپيده دم روز بعد طلوع نكرده است ، كه پير صالح را بر سر دار مىزنند .
حجربن عدى ، آن فريادگر عدالت و آن انسان شرافتمند را مىنگرم كه معاويه و زياد بن ابيه او را با عدهاى از يارانش زنده به گور مىكنند . گناه آنها اين است كه در راه حق و راستى قدم مىزنند .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2279
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٢٧٩