مىكند و او از بدهكاريهاى خود شكوه مىكند . خليفه دستور مىدهد كه سىهزار درهم به او بدهند .
هنگامى كه مأمون ، فضلبنسهل را كشت ، از احمدبنابوخالد براى وزارت دعوت به عمل آورد و او امتناع نمود و گفت : « كسى نديدم كه به وزارت برسد و سالم بماند . » « 1 »
نتيجه اين اختلاف طبقاتى و وجود بهشت و دوزخ اجتماعى در كنار هم ، اين شد كه طبقه توانگر و ثروتمند ، اموال بسيار اندوختند و حرمسراها ساختند و روزگار را به باده گسارى گذرانيدند و بنابه روايت جاحظ ، قمار در همه جا رواج يافت . اين طبقه - كه در اقليت به سر مىبردند كوشش مىكردند كه براى لذتجويى و تنوع ، روشهاى تازهاى اختراع كنند ، تا هرگاه از يكى سير و خسته شدند ، به ديگرى روى آورند . كار به جايى رسيده بود كه به گفته اصفهانى ، گروهى نزديك بود از خوبى يك ترانه ، عمودى بر سر خود بكوبند ، تا نشان دهند كه اختراع جديد ، كاملًا شادىبخش بوده است . در مقابل ، طبقه ناتوان و درمانده ، سخت دچار بيچارگى و پريشانى شده بود . گروهى در خوشيها خود را غرق مىكردند ، و گروهى از ياس و محروميت ، از زندگى و مردم گريزان و روى گردان بودند و به زهد و پارسايى مىگراييدند .
باز هم ابوالعتاهيه زبان حال آنها را خوب بيان مىكند :
« گرده نان خشكى كه در گوشهاى بخورى و كلبه تنگى كه در آن خلوت گزينى ، يا در مسجدى روى كه در ناحيهاى دور از مردم
هامش
( 1 ) ضحىالاسلام ، ج 1 ، ص 133 - 135