تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1741

مساهمون:

ص١٧٤١
كه گويى توبيخ مىكرد گفت : كار تو جز اين است كه مردم را بر خود جسورسازى ! عثمان كه گويا پشيمان شده بود ، گفت : سخنى گفتم و گذشته باز نمىگردد . مروان گفت : مردم همچون كوه به در خانه‌ات هجوم آورده‌اند . آنها را تو به سوى خود خواندى ؛ يكى از ستمى كه بر او رفته سخن مىگويد و ديگرى درخواست عزل فرماندار تو را مىكند . اين كارى است كه خودت بر سر حكومتت آوردى . اگر حوصله و صبر داشتى به سودت بود . عثمان گفت : تو برخيز و با مردم حرف بزن ، من خجالت مىكشم با آنها سخن بگويم و آنان را برگردانم . اين‌گونه ، مروان آنچه را كه على ( ع ) با درايت حل و فصل نموده بود ، خراب كرد و كار به جايى رسيد كه مروان پيش مردم آمد و در حالى كه مردم از كثرت ازدحام از شانه‌هاى يكديگر بالا مىرفتند ، فرياد زد : « براى چه اينجا جمع شده‌ايد ؟ گويا براى غارت آمده‌ايد ! چهره‌تان زشت باد ! آيا مىخواهيد سلطنتمان را از دستمان بگيريد ؟ ! از ما دور شويد ، به خدا سوگند اگر با ما درافتيد ، شما را به قحطى مىاندازيم و با شما معامله‌اى مىكنيم كه به آن راضى نخواهيد شد . به خانه‌هاى خود بازگرديد . به خدا سوگند ، نمىتوانيد آنچه را كه در دست ماست از ما بگيريد . » مردم در حالى كه مأيوس شده بودند بازگشتند و به بدگويى و تهديد پرداختند . بعضى از آنها به خدمت على ( ع ) آمدند و جريان را به اطلاع آن حضرت رساندند . عثمان اين بار نيز به سخنان مروان