چوبهاى تير را از عمامه خالد خارج كرد و در مقابل چشمش شكست . خالد هم به گمان اين كه ابوبكر دستور چنين برخوردى را داده ، پاسخى نداد .
هنگامى كه خالد پيش ابوبكر رفت و داستانش را گفت ، ابوبكر سخنش را پذيرفت و عذر او را قبول كرد . عمر كوشش مىكرد كه ابوبكر را عليه خالد برانگيزد و قصاص خون مالك بن نويره را بگيرد ؛ اما ابوبكر گفت : « اى عمر ! جاى تعجب است . او اولين كسى نيست كه اشتباه كرده است ! »
در زمان عمر بن خطاب ، متنفّذينى كه غنيمت ، آنان را به گمراهى كشانده بود ، مىكوشيدند كه تنها براى منفعت شخصى كار كنند . بر اين ادعا دلايل فراوان و بىشمارى وجود دارد .
در اينجا به بيان مطلبى كه يكى از شعرا براى عمربن خطاب فرستاده است اكتفا مىكنيم . اين شاعر به عمر خبر مىدهد كه صاحبنفوذان بعضى از شهرها و مناطق ، سودها و غنيمتها را به خود اختصاص مىدهند و مىكوشند كه آن را از وى پنهان دارند ؛ مردم از اين سوءاستفادهها سخت ناراحتند و معتقدند كه آنان در هر مالى ، حقّى ما فوق حق صاحبان نفوذ دارند .
آنچه اين شاعر در اشعار فراوان خود آورده ، نمونهء وضع متنفّذين را در روزهاى فتوحات روشن مىسازد و جوّ افكار عمومى را نسبت به آنان بيان مىكند و نشانهاى است بر اينكه مردم ، بازخواست از ستمگران و سودطلبان را نه تنها كارى ممكن ، بلكه امرى واجب و حق تلقى مىكردند .
« هرگاه به حج روند ما هم به حج مىرويم و هرگاه بجنگند ما هم
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1682
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٨٢