. . . در قبال « زيادبن ابيه » كه با سوءظن و شك ، مردم را بهقتل مىرسانيد و كيفر مىداد « حجر بن عدى » بهپا مىخيزد و براى احترام ارزش انسان و ابراز انزجار از ظلم و ستم و بهخاطر تمايل به عدالت و بزرگداشت عهد و پيمان ! خون خود را فدا مىسازد . و همچنين « عمروبن حمق » بهپا مىخيزد كه ترجيح داد سربريده او را در سراسر مملكت بگردانند تا او بر ستمگر سر فرود نياورد و براى استبدادگرى اظهار زبونى ننمايد ! .
و در برابر « عبيدالله بن زياد » « حسين بن على » قيام مىكند كه داستان او مشهور است و « ميثم تمار » به جنبش در مىآيد كه « ابن زياد » او را بهدار آويخت ولى او از آنچه حق تشخيص داده بود و از آن اطمينانى كه نسبت به عدالت يافته بود ، روگردان نشد . . . و « رشيد هجرى » نيز سر بلند مىكند كه « ابن زياد » دستها و پاهاى وى را كند و سپس زبان او را هم بريد ولى او وجدان خود را در بازار شكنجه و مرگ نفروخت و از دست نداد .
و در مقابلِ « مروانبن حكم » ، « ابوذر غفارى » قيام مىكند ! و در برابر روى سياه « حجاجبن يوسف » چهره دو مرد بزرگ : « كميل بن زياد » و « سعيدبن جبير » مىخندد ! .
و در خانواده « مروان » و « يزيد » و « وليد » و « عبدالملك » ، « عمربن عبدالعزيز » پرورش مىيابد ! و در دوران « ابوعباس » سفاح ! و برادرش « ابوجعفر منصور » ، « عبدالله ابن مقفع » و امام « اوزاعى » وجود داشتند ! .
و در آن روزگارى كه در بغداد و بصره بازار بردهفروشى رونق
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 790
مساهمون: جورج جرداق
ص٧٩٠