باستيل در آن روز ، رمز و نشانه استبداد و ركنى از اركان بردهگيرى بود ! آنجا قلعه كهنهاى بود و سنگهاى سياهى توأم با كندها و طوقها و زنجيرههاى آهنى داشت كه پادشاهان آنها را براى دشمنانى آماده ساخته بودند كه بهخاطر چيز كوچك يا بزرگى ، كينه آنان را در دل داشتند . امپراطوران ، دشمنان خود را بدون تحقيق و بازپرسى و محاكمه بهزندان باستيل مىفرستادند و اگر يكى از آنان در تاريكى وحشتناك آن مىمرد جنازه او را بيرون آورده و مخفيانه با نام مستعارى دفنش مىكردند تا داستان او همچنان براى ابد مكتوم بماند !
نويسنده انگليسى چارلز ديكنز هنگامى كه رمان معروف خود داستان دوشهر را نوشت ، به شكل جالبى اين زندان را ترسيم نمود و تأثير آن در بين قربانيانش را هم بيان داشت . او قهرمان داستان خود را يكى از زندانيان باستيل قرار داده كه در جوانى يكى از پزشكان معروف پاريس بود . روزى كه در كنار رودخانه سن مشغول گردش بود ، كالسكهاى بر سر راهش رسيد كه در آن دو نفر از اشراف نشسته بودند و از وى خواستند كه همراه آنان به قصرشان برود . . . در آنجا دخترى را كه دچار ناراحتى گشته و جوانى را هم كه به شدت زخمى شده بود ، به او نشان دادند .
دكتر چون با جوان تنها ماند ، فهميد كه او برادر همان دختر است . او گفت كه خواهرش مدتى پيش با مرد مورد علاقهاش ازدواج كرده ولى يكى از اين دو نجيبزاده دلباختهء خواهرش شده و از شوهر وى خواسته است كه خود را كنار بكشد ولى شوهر غيرتمند بهشدت اين پيشنهاد را رد كرد ، و نتيجه آن شد كه در چنگال نجيب ! اسير شد و
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 757
مساهمون: جورج جرداق
ص٧٥٧