دلايل آنان را پوچ مىشمارد . اينك به اين قسمت از داستان « كانديد » توجه كنيد : كانديد ، قهرمان داستان در نزديكى « سيرينام » با سياهپوستى روبهرو مىشود كه لباسى از كرباس پوشيده است : لباسى كه فقط زيرشلوارى ! بود :
« ساق پاى چپ و دست راست اين مرد بيچاره و بدبخت قطع شده بود و كانديد با زبان هلندى به او گفت :
« تو را بهخدا ، برادرم ، در اينجا با اين وضع دردناك چه مىكنى ؟ سياهپوست پاسخ داد :
« منتظر اربابم آقاى « واندر دندر » بازرگان مشهور هستم ! كانديد پرسيد :
« آيا آقاى « واندر دندر » تو را به اين وضع كه مىبينم ، انداخته است ؟
مرد سياه گفت :
« بلى آقا ! . . . اين يك رسم است . يك زيرشلوارى كرباس ، تنها لباسى است كه هر سال به ما مىدهند . و در آن هنگام كه ما در كارگاه نيشكر كار مىكنيم و انگشتان ما در زير سنگ آسياب قرار مىگيرد ، همه دست ما را قطع مىكنند و اگر ما بخواهيم فرار كنيم ، ساق پاى ما را قطع مىكنند و براى من هر دو حادثه اتفاق افتاده است و اين قيمت شكرى است كه شما در اروپا آن را مىخوريد ! » « 1 »
در اينجا كانديد فرياد مىزند :
هامش
( 1 ) . هم اكنون نيز وضع بدين منوال است و قيمت الماس و نفت و معادن و منابع طبيعى مثلًا ملت آفريقا ، كه در اروپا و آمريكا خورده مىشود ! خون سياهان است كه بهزمين ريخته مىشود . م