. . . اين امپراطور فرومايه از « حكومت » كناره گرفت و آن را به فرزند فرومايهاش « فيليپ دوم » بخشيد و خود عازم اسپانيا گرديد تا باقيمانده ايام زندگى زشت و فاسد خود را در آنجا بهسر برد ، و آنگاه اسقفها و قسيسها مقدم او را گرامى داشتند ! ، چون بهخاطر آنها بود كه بيشتر از صد هزار كافر و گمراه را بهقتل رسانيده بود و براى همين بود كه در نظر گرفتند استقبال شايانى از او بهعمل آورند كه هم خودشان و هم امپراطور را خوشنود و راضى سازد ! بههمين مناسبت ! چهل نفر از « گمراهان » و « زنديقان » مرد و زن را آماده ساختند و در ميدان « فلادوليد » همهء آنان را به افتخار قدوم شاه سوزانيدند ! .
اين مرد پست كسى نبود كه به كشتن هزاران نفر اكتفا كند و يا از اينكه روم را غارت كرده و ويران ساخته راضى شود ، بلكه بهفرزندش « فيليپ دوم » سفارش كرد كه در قتل و غارت و كشتن و سوزانيدن و ويران ساختن كوتاهى نكند تا در سرزمين وى يك « گمراه » هم باقى نماند ! . ولى فرزندش نيازمند پندهاى پدر نبود ، زيرا او بيشتر از پدرش از فرومايگى و پستى بهرهمند بود و روى همين اصل بر طبق همان برنامه سياه گذشته رفتار نمود . اما ملتهاى اروپا هم در راه فرداى بهتر ، بهسوى آزادى عزيز ، در زير آتش و آهن پيش رفتند .
هلندىها كه مردمانى صلحجو و پاكخو بودند ، بر حكومت « شارل پنجم » گردن نهادند ولى او با بدترين وضع با آنان رفتار كرد و مالياتهاى كمرشكنى را كه دور از عقل و خرد بود بر آنان وضع كرد و دهها هزار نفر از آنها را در زندانها شكنجه داد و املاكشان را مصادره نمود و به آنان لقب « گمراه » و « زنديق » را داد ! در صورتى كه آنها گناهى جز اين نداشتند كه تورات را مىخواندند و مىكوشيدند كه
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 667
مساهمون: جورج جرداق
ص٦٦٧