دوك فرماندار كه به تفصيل داستان گوش داد ، غريد و بر خود پيچيد ، فرياد كشيد ، دندانهايش از خشم بههم خورد ، چشمهايش از حدقه بيرون آمد ، رگهاى صورتش ورم كرد ! . چگونه دزدان جرأت يافتهاند كه نماينده پاپ ، ارباب زمين و دارنده كليدهاى آسمان ! را مورد هدف قرار دهند ؟ و چگونه آنان بهخود اجازه دادهاند در منطقهء نفوذ او ، منطقهاى كه نگهبانى آن بهعهده اوست پول و ثروت پاپ را بربايند و بدزدند ؟ او كه مردى از اشراف و از خاندانى اصيل بود ، نمىتوانست اين ننگ را تحمل نمايد . مشت گره كردهء خود را بلند كرد و با خشم و غضب ، تهديد كنان گفت : من بهزودى همه دزدان را دستگير نموده و همه آنها را مىسوزانم ! . . .
. . . دزدان را دستگير كردند و همگى را بهنزد جناب دوك آوردند ، دوك به رئيس آنان گفت : تو با تجاوز و تعرض به نماينده پاپ و سرقت دارايى وى ، مرتكب گناه بزرگى شدهاى ، چه مىگويى ؟
رئيس گروه دزدان در پاسخ گفت : من قبلًا « بخشايش » را از نماينده پاپ خريدهام ، و به او خبر دادهام كه قصد دارم مرتكب گناهى بشوم و او با كمال ميل و اختيار ورقه بخشايش را بهمن فروخت و پول آن را دريافت نمود . و اين دزدى همان گناهى بود كه من قصد داشتم مرتكب آن بشوم . و اينك سند بخشايش تقديم مىشود ! .
دوك فرماندار ، سند بخشايش را خواند و ديد كه در آن گناهى بخشيده شده كه صاحب آن ورقه بعداً مىخواست مرتكب بشود ! و همچنين او را از هرگونه كيفر زمين و آسمان مصون اعلام داشته بود ! .
دوك و كشيش ، هر يك نگاهى به ديگرى انداختند كه نشانهاى از شكست بود ، براى آنكه سند بخشايش ، بهمثابه « قانون » ! بهشمار
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 660
مساهمون: جورج جرداق
ص٦٦٠