در سپيدهدم روز بعد ، هر سه كشيش انقلابى به ميدان آتش كشانيده شدند و هر سه در انظار عمومى در زير غل و زنجير سوزانده شدند « 1 » و در آن هنگام كه آتش « ساوونارولا » و يارانش را در كام خود فرو برد ، « اربياتى » دستور داد كه گروهى از كودكان آنان را سنگباران كنند ! .
و سپس خاكستر آنان از روى پل قديم ، به آبهاى نهر « ارنو » ريخته شد ! .
« حسن عثمان » در كتاب جامعى كه درباره « ساوونارولا » نوشته است ، مىگويد :
« . . . و بدينترتيب پاپ فرصت و امكان يافت كه نفوذ خود را در « فلورانس » گسترش دهد . پاپ فرزند خود « سزار بورژيا » را تشويق نمود كه به سرزمين « توسكانى » حملهور شود و كوشيد كه خاندان « مديسى » را به « فلورانس » برگرداند . « سزار » مردم شهرهاى « توسكانى » را براى شورش بر ضد فلورانس تحريك مىكرد و اين پاداشى بود كه فلورانس پس از آنكه « ساوونارولا » را بهخاطر جلب رضايت پاپ از دست داد ، از جانب وى دريافت داشت ! » .
او سپس در جاى ديگر از كتاب خود ، درباره ارزش وجودى « ساوونارولا » مىگويد : « ساوونارولا » از نخستين كسانى بهشمار مىرود كه مردم را بهفكر و انديشهاى اصيل دعوت كردند و دريافتند كه بشريت بايد به عصر جديدى وارد گردد . و اين صحيح نيست كه
هامش
( 1 ) . چنان كه در توضيح بعدى ما خواهد آمد « ساوونارولا » بههمراهى بيست نفر از پيروانش كشته شد . م