نخواستند ] . با اين حال ، ما به شما نصيب مىدهيم . بنى هاشم ! آرام باشيد ، كه رسول خدا ( ص ) از ما و شماست . [ ما از قريشيم و رسول خدا ( ص ) هم از قريش است ] .
سپس عمر ، با لحنى تهديدآميز چنين گفت : ما بدين خاطر به نزد شما نيامديم كه نيازمند شما بوديم ؛ آمديم چون خوش نداشتيم ، در كارى كه مسلمانان بر آن اتفاق كردهاند ، طعن و مخالفتى از طرف شما بشود و در نتيجه ، زيان و گرفتارى به شما و آنان برسد . پس مواظب رفتار خود باشيد .
آنگاه ، عبّاس حمد و ثناى خدا را به جاى آورد و گفت :
چنان كه گفتى ، خداوند ، محمّد ( ص ) را برانگيخت تا پيامبر باشد و براى مؤمنان يار و ياور . و خداوند ، به بركت وجود پيامبر ( ص ) ، بر اين امّت منّت گذارد تا آنكه وى را به نزد خود خواند و براى او آنچه در نزد خويش داشت برگزيد ؛ و كار مسلمانان را به خودشان واگذاشت تا حقّ را بيابند و براى خود برگزينند ، نه آنكه ، با گمراهى ناشى از هواى نفس ، از حقّ جدا شوند و به جانب ديگر روند « 1 » .
اگر تو اين امر ( حكومت ) را به نام پيامبر ( ص ) گرفتهاى ، پس در واقع حقّ ما را گرفتهاى - زيرا كه ما خويشاوند پيامبريم و نسبت به او اولى از توييم - و اگر آن را به اين سبب گرفتهاى كه از جملهء مؤمنان به پيامبرى ، ما هم از جملهء مؤمنان بوديم . با اين حال ، در كارى كه تو در آن پيش قدم شدى ، ما قدم نگذارديم و در آن مداخله نكرديم و پيوسته به كار تو معترضيم . و اگر
هامش
( 1 ) . در مقام احتجاج گاه استدلال مىكنند به دليلى كه مورد قبول طرف مقابل است لكن خود احتجاجكننده آن را قبول ندارد . ظاهرا ، گفتار عباس در اينجا از همين نوع است .