تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سقيفه ( بررسى نحوه شكل گيرى حكومت پس از رحلت پيامبر ) ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
به‌واسطهء بيعت مؤمنان ، حكومت براى تو واجب شده و سزاوار آن گرديده‌اى ، از آنجا كه ما هم از مؤمنانيم و بدين كار رضايت نداده‌ايم و از آن كراهت داريم ، اين حقّ براى تو واجب و ثابت نشده است . اين دو سخن تو ، چه قدر از هم دورند ؛ از يك طرف مىگويى كه مردم با شما مخالفت كرده‌اند و در امر حكومت بر شما طعن زده‌اند و از طرف ديگر مىگويى كه مردم تو را براى حكومت انتخاب كرده‌اند . و چه دور است اين نامى كه به خودت داده‌اى خليفة رسول اللّه ! [ يعنى كسى كه پيامبر ( ص ) او را به عنوان جانشين خود معيّن كرده است ] از اين مطلب كه مىگويى پيامبر ( ص ) كار مردم را به خودشان واگذار كرد تا هركه را كه مىخواهند برگزينند و آنها هم تو را برگزيده‌اند . [ به اين ترتيب ، تو خليفهء مردمى و نه خليفهء پيامبر ( ص ) ؛ و منتخب مردمى نه منتخب پيامبر ( ص ) ] . امّا دربارهء اينكه گفتى ( اگر با تو بيعت كنم ) سهمى به من وامىگذارى ؛ اگر آنچه را كه مىدهى مال مؤمنان است و حقّ ايشان است ، تو چنين حقّى ندارى . زيرا كه تو نمىتوانى حقّ ديگران را ، از پيش خود ، بذل و بخشش كنى « 1 » و اگر حقّ ماست ، بايد تمام آن را بدهى ، جزئى از حقّ خود را نمىخواهيم كه بخشى را بدهى و بخشى را ندهى . و امّا اينكه گفتى پيامبر ( ص ) از ما و شماست ؛ همانا پيامبر ( ص ) از درختى است كه ما شاخه‌هاى آن هستيم
هامش
( 1 ) . در شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد ، به نقل از سقيفهء جوهرى و نيز در الامامة و السياسة ابن قتيبهء دينورى ، اين جمله را در اينجا اضافه دارد : « و اگر حقّ خود توست ، ما را بدان نيازى نيست » .