مىبينى يا همه بيدار و هشيار ؟ !
كنيهء عبد اللّه زبير ، ابو بكر و ابو خبيب بود . عبد اللّه زبير ، يزيد را السكران الخمير مىناميد . مسعودى مىنويسد كه يزيد اشعار زير را براى ابن زبير فرستاد :
ادع الهك في السماء فإنني * أدعو عليك رجال عك و أشعر
كيف النجاة أبا خبيب منهم * فاحتل لنفسك قبل اتي العسكر « 1 » !
خدايت را به يارى خود بخوان كه من مردان رزمندهء عك و اشعر را به جنگ تو فرستادم . با چنين اوضاع و احوالى اى ابو خبيب نجات تو چگونه ممكن است ؟ اينك پيش از اينكه سپاه من به تو برسد بر جان خود بينديش !
طبرى و ابن اثير نيز گفتهاند : چون عبد الملك مروان شنيد كه يزيد سپاهيانى را ( با چنان سفارشهايى ) به مدينه گسيل داشته است ، از عظمت اينچنين فرمان و كار گستاخانهاى گفت : آرزو دارم كه آسمان بر زمين بيفتد !
اما ديرى نگذشت كه خود او و در اوان خلافتش به كارى گستاخانهتر از آن دست زد . و آن هنگامى بود كه حجاج بن يوسف را مأموريت داد تا مكه را به محاصره كشيد و هم با منجنيق ، كعبه ( خانهء خدا و قبلهء مسلمانان ) ، را درهم بكوبيد و عبد اللّه زبير را از پاى درآورد و بكشت .
هامش
( 1 ) . التنبيه و الاشراف ص 263 ؛ مروج الذهب 3 / 68 - 69 ؛ اخبار الطوال ص 265 كه اين دو بيت اخير نيز در آن آمده است : ما نخستين شعر را از طبرى 8 / 6 ؛ و ابن اثير آوردهايم .
و نيز به تاريخ الاسلام ذهبى 2 / 355 مراجعه شود .