تا چه دارى ! عبد الملك گفت : باشد . به نظر من با سپاهيانت تا ذى نخله پيش بران و در آنجا فرود آى و سپاهيانت را در سايهء درختهاى خرماى آنجا استراحت ده تا از خرماى پرشهدش ، كه براى شيرهگيرى مورد استفاده است ، بخورند . فرداى آن حركت كن مدينه را دور زده سمت چپ قرار ده تا به بيابان حرّه ، كه در سمت شرق مدينه واقع است ، برسى و از آنجا بر مردم مدينه ظاهر شو ، بهطورىكه طلوع آفتاب را از دوش سربازانت شاهد باشند ، و تيزى آفتاب چشمهاى سپاهيانت را نيازارد ، و آنها را از تلاقى آفتاب با كلاهخودها و سرنيزهها و زرههاى شما ، بيش از آنكه در جانب مغرب مدينه به نظر مىآمديد ، ديدهها خيره شود . پس از اينجا با آنها بجنگ و از خداوند پيروزى بر ايشان را خواستار شو ! مسلم به او گفت :
آفرين بر پدرت كه چه فرزندى پرورده است !
پس مروان بر او وارد شد و مسلم از او پرسيد : خوب ! تو چه مىگوئى ؟ ! مروان به او گفت : مگر عبد الملك نزد تو نيامد ؟ مسلم گفت : آرى و عبد الملك چه نيكو مردى است ، با كمتر كسى از قرشيان چون عبد الملك سخن گفتهام . مروان گفت : حال كه عبد الملك را ديدهاى ، مثل اين است كه با من سخن گفته باشى .
مسلم در هركجا كه قدم مىگذاشت طبق دستور عبد الملك رفتار مىكرد . تا سرانجام در شرق شهر مدينه فرود آمد . و مردم آنجا را سه روز مهلت داد و پس از پايان مدت از ايشان پرسيد : اى اهالى مدينه ! چه مىكنيد ؟ آيا تسليم مىشويد يا مىجنگيد ؟ گفتند : مىجنگيم . گفت : اين كار را نكنيد . سر فرمانبردارى فرود آوريد تا باهم همدست شده قدرت
سقيفه ( بررسى نحوه شكل گيرى حكومت پس از رحلت پيامبر ) ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٤٨