در كوفه فردى بود به نام جندب بن كعب ازدى كه به بيدارى و عبادت شبانه شهرت داشت ، جندب ، چون چنين ديد ، رفت به بازار شمشير سازها ، شمشيرى عاريه كرد و آورد و ساحر را زد و كشت و گفت : اگر راست مىگويى خودت را زنده كن !
وليد سخت ناراحت شد و فرمان داد كه ، به انتقام خون زرارهء يهودى ، جندب را به قتل برسانند . امّا بستگان او از قبيلهء ازد به حمايت جندب برخاستند و از كشتنش جلوگيرى كردند . وليد به ناچار ، به حيله متوسّل شد و جندب را زندان كرد تا كه بىسروصدا او را بكشد . در زندان ، زندانبان او را ديد كه از سر شب تا به صبح به نماز و عبادت مشغول است ؛ روا نديد كه دستش به خون چنين مردى زاهد و باايمان آلوده شود . لذا ، به او پيشنهاد كرد : من در زندان را براى تو باز مىكنم ، فرار كن . جندب گفت :
اگر چنين كنم ، وليد از تو دست برنمىدارد و تو را مىكشد . زندانبان گفت :
خون من در راه رضاى خدا و نجات يكى از اولياى او چندان ارزشى ندارد .
وقتى فرار جندب را به وليد گزارش كردند ، فرمان داد كه زندانبان را گردن بزنند . جندب ، پنهانى ، خود را از كوفه بيرون انداخت و به مدينه رساند و در آنجا بود تا آنكه على بن ابى طالب ( ع ) در حق او با عثمان سخن گفت و از او شفاعت كرد . عثمان پذيرفت و نامهاى به وليد نوشت تا مزاحمتى براى جندب فراهم نسازد و به اين ترتيب ، جندب به كوفه بازگشت « 1 » .
چنين بود داستان وليد و حكمرانىاش در كوفه و اينك داستان والى
هامش
( 1 ) . انساب الاشراف 5 / 29 و 31 . نيز بنگريد به : الأغانى 4 / 183 چاپ دوساسى .