بار ، كه اذان صبح را گفتند ، در حالت مستى ، با لباس شرابخوارى و بزم به مسجد آمد و در محراب به نماز ايستاد . نماز صبح را چهار ركعت خواند و به مردم گفت : ميل داريد تا چند ركعت ديگر بر نماز صبح بيفزايم ! و در همان حال ، آنچه خورده بود در محراب مسجد بالا آورد .
عتّاب ثقفى ، كه در صف اول نمازگزاران و پشت سر وليد بود ، بر او بانگ زد : خدا خيرت ندهد ، تو را چه مىشود ؟ به خداى سوگند كه از كسى جز خليفهء مسلمانان در شگفت نيستم كه چون تويى را بر ما والى و حاكم كرده است . اهل مسجد وليد را با سنگريزههاى مسجد سنگباران كردند .
برادر خليفه و فرماندار كوفه ، كه قافيه را بر خود سخت تنگ ديد ، تلوتلو خوران خود را به دار الاماره رساند ، درحالىكه اين ابيات را زير لب زمزمه مىكرد : « من هرگز از شراب و كنيزك خوشروى ، روى برنمىگردانم / و خود را از خير و لذّت آنها محروم نمىسازم / بلكه آنقدر شراب مىنوشم تا مغز خود را از آن سيراب نمايم ، و آنگاه در بين مردم دامنكشان بگذرم » « 1 » . مردم با ناراحتى گفتند : برويم به خليفه ( عثمان ) بگوييم . آن مرد كه به مدينه رفت و داستان را گفت . عثمان او را زد « 2 » . بار ديگر چهار نفر شب هنگام به خانهء وليد رفتند و درحالىكه وى مشغول شرابخوارى بود .
انگشترش را از دستش درآوردند « 3 » . وليد ، چون مست بود ، نفهميد .
هامش
( 1 ) .و لست بعيدا عن مدام و قينة * و لا بصفا صلد عن الخير معزل
و لكنّني أروي من الخمر هامتي * و امشى الملا بالسّاحب المتسلسل( 2 ) . الأغانى 4 / 178 ، چاپ دوساسى .
( 3 ) . اين چهار نفر عبارت بودند از : ابو زينب ، جندب بن زهير ، ابو حبيبة الغفاري ، الصّعب -