انگشتر را با خود به نزد عثمان بردند . عثمان گفت : از كجا مىدانيد كه وليد شراب خورده ؟ گفتند : اين همان شرابى است كه در جاهليت مىخورديم ، او شراب خورده است و اين هم انگشترش . عثمان ، كه سخت از كوره در رفته بود ، شهود و شاكيان را تهديد كرد و وعدهء مجازات و سياست داد .
سپس ، با دست به سينهء آنان زد و آنها را از خود راند .
آن عده از شاكيان كه از دست عثمان كتك و تازيانه خورده بودند ، به على ( ع ) توسل جستند و از او چارهء درد خواستند . على ( ع ) به نزد عثمان رفت و در حقّ آنان با وى سخن گفت و اعتراض كرد كه : حدود الهى را مهمل مىگذارى و شاهدان عليه برادرت را كتك مىزنى و قانون خدا را تغيير مىدهى « 1 » ؟
امّ المؤمنين عايشه ، نيز كه شهود به او متوسّل شده بودند ، بر عثمان بانگ زد : حدود شرعى را بلا اجرا گذارده ، گواهان را مورد اهانت خود قرار دادهاى « 2 » ؟ آن گروه ، از ترس مجازات عثمان ، به خانهء عايشه پناه بردند و چون عثمان ، صبحگاهان ، از اطاق عايشه سخنانى شنيد كه بوى تندى و پرخاش بر او مىداد ، بىاختيار ، فرياد كشيد : آيا سركشان و فاسقان عراق پناهگاهى جز خانهء عايشه سراغ نداشتند ؟
عايشه ، چون اين سخنان توهينآميز و دشنام غير قابل بخشش عثمان را نسبت به خود شنيد ، نعلين رسول خدا ( ص ) را برداشت آن را سر دست
هامش
- بن جثامه ، و نگين انگشتر هركس در آن زمان مهر او بوده است كه نامههاى خود را با آن امضا مىكرده است .
( 1 ) . مروج الذّهب 2 / 336 ، چاپ بيروت .
( 2 ) . انساب الاشراف 5 / 34 .