فرزندان ماشانبنداود حساب كرده و نسب را بالا مىبرد تا به ابراهيم مىرساند و بعداً به آدم . با وجود اينكه « كالوين » كه يكى از پيشوايان پروتستانت است مىگويد : هر كس كه سليمان را از نسب مسيح خارج سازد ، مسيح را از مسيحيت انداخته است .
دوم : اينها نسب مسيح را كه پدر نداشت ، نسبت به شوهر مادرش يوسف بن يعقوب يا يوسف بن هالى دادهاند ، در صورتى كه موافق قانون طبيعى و حسى ، بايد نسبت به نسب مادرش داده شود ، نه به شوهر مادرش ، زيرا كه هيچ رابطه در تولد اين مولود از يوسف وجود ندارد ، براى آنكه نسبت مرد به پدر و پدر پدرانش داده مىشود ( در صورتى كه پدر داشته باشد ) و گرنه نسبت او به مادر و پدران مادر داده مىشود .
و اينكه نسبت يك نفر به شوهر مادرش داده مىشود ، چيز خيلى عجيبى است كه تاكنون نشنيدهايم يا آنكه آنها چون مىبينند كه عيسى جسماً از يوسف و روحاً از خدا متولد شده است و لازمهاش اين است كه يوسف قبل از تولد عيسى با مريم نزديكى كرده باشد و از اينرو عيسى فرزند حقيقى يوسف باشد و وضع او مثل وضع ساير افراد بشر گردد ، زيرا ارواح ما نيز نفخهء الهى و لقاح ربانى است و اجسام ما از خداى تعالى به واسطهء نطفهء پدران ماست . اما ما نمىدانيم كه در اين صورت اين نزديكى شرعى مىشود يا چنان مىشود كه يهوديان مىگويند ؟
سوم : اينكه اشاره كرديم ، حكمهايى كه از روى ظن داده شده ، براى اين است كهلوقا مىنويسد : « هنگامى كه عيسى شروع كرد ، قريب سى سال داشت . حسب گمان خلق او پسر يوسفبنهالى است . » « 1 » و سپس نسبش را تا آخر بيان مىكند . آيا اين حرف با وحى مطابقت دارد يا اينكه اين امر يكى از كارهاى مجهول و مشكل است ؟
در صورتى كه وحى بر مجهولات و بر آنچه رفته و خواهد آمد مطلع و آگاه است .
هامش
( 1 ) . همان ، آيهء 23 .