پائين آمدم ، وارد اتاق حضرت شدم ديدم روبروى قبله روى سجاده مشغول عبادت است ، فرمود :
مىتوانى تمام اتاقها را بگردى ، هرچه بيشتر جستجو كردم چيزى به دست نياوردم ، گوشه اتاق كيسه پولى به مهر مادر متوكل ديدم آن را برداشتم ، امام فرمودند : گوشه سجادهام را بالا بزنيد ، شمشيرى در غلاف آنجا بود كه هر دو را خدمت متوكل بردم ، متوكل از كيسه مهر شده تعجب كرد و مادرش را خواست ، ولى يكى از درباريان جريان نذر مادرش را براى وى تعريف كرد ، متوكل دستور داد كيسه پول و شمشير امام را به وى پس دهيد سعيد مىگويد : كيسه پول و شمشير را با شرمندگى خدمت امام آوردم و به امام عرض كردم : از اينكه بدون اجازه وارد شدم معذرت مىخواهم زيرا من مأمور هستم و معذور .
حضرت فرمودند : و ظالمان به زودى خواهند دانست به چه جايگاه و عذابى برخواهند گشت .
3 - محمّد بن مذج گويد : امام هادى عليه السّلام نامهاى به من نوشت : « كه كارهايت را مرتب كن و احتياط نما » من منظور امام را متوجه نشدم ، بعد از مدت كوتاهى مأمورى آمد مرا به زنجير بست و آنچه داشتم مهر كرد و به زندان برد مدت 8 سال در زندان بودم در اواخر نامهاى از امام به من رسيد : « كه در ناحيه غربى نزول نكن » .
من از مضمون نامه تعجب كردم زيرا قادر به حركت نبودم چه رسد به سمت غرب حركت نمايم ، چند روز بعد مرا از زندان آزاد كردند ، بعد از آزادى نامهاى به امام نوشته و خواستم از خدا بخواهد كه آنچه را از من گرفتهاند به من برگردانند حضرت جواب داد : به زودى مالت به تو برمىگردد اگر همچنين نشد تو ضرر نكردى .
على نوفلى مىگويد : محمّد فرج را به سامرا روانه كردند و آنچه را كه از وى گرفته بودند ، قرار شد به وى پس دهند ولى قبل از آن محمّد وفات كرد .
4 - على نوفلى مىگويد : احمد بن خضيب به محمّد بن فرج نوشت بايد به سامرا به روى ، ولى در اين باره از امام نظرخواهى كرد ، حضرت فرمود : مأموريتت را انجام بده و به سامرا برو او رفت ولى بعد از مدتى در آنجا درگذشت .
5 - ابو يعقوب مىگويد : ديدم شبى در سامرا محمّد بن فرج را كه به استقبال امام هادى عليه السّلام رفته و آن حضرت با نگاهى افسرده به او نگريست فرداى آن شب محمّد بيمار شد ، به عيادتش رفتم ، گفت : امام هادى عليه السّلام به عيادتم آمد و لباسى به من هديه داد ، آن را به من نشان داد كه داراى خطوطى بود و زير سرش نهاده بود و قسم به خداوند در همان كفن شد .
6 - امام هادى عليه السّلام با احمد بن خضيب حركت مىكرد ، امام آهسته مىرفتند ، احمد گفت : فداى شما تندتر بياييد ، امام فرمود : تو بر من مقدمى ، بعد از 4 روز زنجير به پاى او بستند و كشته شد .
7 - ابن الخضيب به امام اصرار مىكرد از خانهاى كه در آن قرار دارد منتقل شده ، آن را به او بدهد ، امام به او پيغام داد : به امر خداوند در محلى ساكن مىشوم كه بعد از آن تو ديگر نخواهى بود ، پس در همان ايام خداوند جانش را گرفت .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 713
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٧١٣