تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 699

مساهمون:

ص٦٩٩
2 - هنگامى كه امام با ام الفضل از بغداد به مدينه عزيمت كرد هنگام غروب به دار المسيب كوفه رسيد كنار درخت بىبارى وضو گرفت و نماز مغرب را اين گونه خواند كه در ركعت اول حمد و اذا جاء نصر اللّه و ركعت دوم حمد و توحيد سپس بعد از نماز بذكر خدا پرداخته و 4 ركعت نافله بجا آورد و دو سجده شكر بجا آورد و از مسجد خارج شد درخت بىبار ميوه داده بود شيرين و بىدانه به طورى كه همراهان از آن ميوه ميل كردند . امام به مدينه رسيد و همواره در مدينه بود و اندك آزارى به كسى نرساند بلكه وجودش مايه بركت بود تا خلافت به معتصم رسيد در سال 225 او امام را به بغداد دعوت كرد و او را تحت‌نظر گرفت تا در آخر ذى القعده همان سال رحلت نمودند و در كنار قبر جدش امام كاظم عليه السّلام مدفون شد . 3 - على بن خالد مىگويد شنيدم مردى در شام ادعاى نبوت كرده براى ديدنش كه در زندان محبوسش كرده بودند رفتم و به زحمت تقاضاى ملاقات كرده و او را ديدم مردى خردمند به نظرم مىآمد گفتم جريان ادعاى نبوت تو چيست ؟ گفت من در محلى كه سر امام حسين عليه السّلام را آنجا آويخته بودند به عبادت مشغول بودم شبى مشغول عبادت بودم كه مردى را ديدم به من امر كرد از جا حركت كنم اندكى با او حركت كردم خود را در مسجد كوفه ديدم ، گفت اين مسجد را مىشناسى ؟ گفتم آرى ، گفت نماز بخوان من با او به نماز ايستادم پس اندكى راه رفته ديدم در مسجد رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله هستيم سلام بر پيامبر داد و نماز خواند من هم نماز خواندم پس مقدارى راه رفته به مكه رسيديم طواف كردم بيرون شدم و خود را در محل عبادتم و در شام ديدم و آنشخص از چشم من ناپديد شد يك سال گذشت و من همان مرد را ديدم از ديدنش خوشحال شدم مرا دعوت كرد مانند سال گذشته به زيارت مرقد رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و خانه خدا مشرف شدم در بازگشت به شام و لحظه جدايى عرض كردم سوگند به خدا خودت را معرفى كن فرمود من فرزند امام رضا عليه السّلام حضرت جواد عليه السّلام هستم . من براى عده‌اى آنچه ديده بودم گفتم خبر به محمّد بن عبد الملك رسيد مرا به عراق تبعيد و زندانى نمود و به من نسبت داده‌اند كه تو ادعاى نبوت كرده‌اى . من به او گفتم اجازه مىدهى به محمّد بن عبد الملك نامه نوشته و جريان بىگناهى ترا شرح دهم قبول كرد و من چنين كردم ولى او در جواب نوشت همان كسى كه او را يكشبه از شام بكوفه و از كوفه به مدينه و مكه برده بيايد و او را از زندان آزاد كند . نامه بدستم رسيد بسيار ناراحت شدم فردا براى ديدنش به زندان رفتم تا او را تسلى دهم ولى ديدم نگهبانان بسيار مضطرب هستند علت را جويا شدم گفتند شب گذشته زندانى ما كه ادعاى نبوت داشته فرار كرده و اثرى از او نيست نمىدانيم زمين او را بلعيده يا پرنده‌اى او را ربوده است على بن خالد كه فردى مسلك بود با ديدن اين جريان كه امام جواد عليه السّلام زندانى را آزاد نموده به امامت حضرت اعتقاد راسخ پيدا كرد . 4 - محمّد هاشمى گويد صبح روز عروسى امام با دختر مامون به حضور حضرت رسيدم ولى چون شب قبلش دارو خورده بودم تشنه‌ام بود حضرت با نگاهى به من فرمود تشنه‌اى ؟ عرض كردم آرى : امام به غلام خود فرمود آب بياورد من از اينكه ابراز تشنگى كرده بودم پشيمان