تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
3 - غفارى مىگويد : مردى از خانوادهء ابو رافع غلام رسول خدا طلبى از من داشت و اصرار زيادى مىكرد كه بدهى او را بپردازم و چون اين قضيه را ديدم نماز صبح را در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جا آوردم و فورا خدمت امام رضا عليه السّلام رسيدم كه در عريض تشريف داشتند وقتى نزديك خانه حضرت رسيدم آن حضرت را با پيراهن و عبائى بر الاغى سواره ديدم ، حيا مانع من بود وقتى به من رسيدند توقف نمودند و به من نگاه كردند سلام كردم . و اتفاقا آن روز ماه رمضان بود عرض كردم : فداى شما فلان دوست شما طلبى از من دارد و مرا رسوا كرده و مىخواستم شما مرا از آسيب او ايمن فرمائيد و حاضر نشويد بيش از اين آبروى مرا بريزد و بيش از اين سخن نگفتم كه طلب او از من چقدر است و چه حقى بر من دارد . حضرت دستور داد در عريض بمانم تا حضرت برگردند ، من همان‌جا ماندم و با همان حال روزه ، روز را به پايان بردم و نماز مغرب را خواندم و بالاخره از زياده روزه و ضعف روزه بىتاب شدم ، خواستم بر گردم حضرت را با عده‌اى از مردم كه دور او را گرفته بودند و مخصوصا فقرا دست نياز به سوى او دراز كرده بودند و حضرت در خور هركسى عطيه‌اى مىداد از كنار من عبور كردند و به خانه تشريف بردند ، پس از اندكى زمان بيرون آمد و مرا طلبيد و همراه حضرت به خانه‌اش رفتم در جائى كه فرمودند نشستم و همواره از احوال ابن مسيب براى او نقل كردم و چون حرفم تمام شد ، فرمود : فكر مىكنم هنوز افطار نكرده‌اى عرض كردم : آرى . حضرت دستور داد غذا آوردند و به غلام خود فرمود با من در افطار كردن شريك باشد ، پس از افطار فرمود : فرش را بالا بزن و هر مقدار پولى كه زير آن مىبينى بردار ! چون فرش را بالا زدم دينارهايى را ديدم آنها را برداشتم و در آستينم نهادم و چون هوا تاريك بود و امكان اينكه سارقان به من حمله كنند وجود داشت به چهار تن از غلامانش دستور داد مرا به منزل برسانند گفتم فداى شما با توجه به اينكه شبگردان پسر مسيب در شهر مشغول گشت و حفاظتند نمىخواهم آنها از همراهى غلامان تو با من مطلع شوند و بفهمند كه من نزد شما شرفياب شدم حضرت تصديق فرمودند و در حق من دعا كردند و دستور دادند تا هركجا مايل است او را همراهى كنيد و از هركجا كه دستور داد بازگرديد . غلامان همراه من آمدند تا نزديك منزلم رسيدم و چون ديگر ترسى نداشتم آنها را مرخص كردم ، وارد منزل كه شدم چراغى خواستم و دينارها را شمردم 48 دينار بود با آنكه آن فرد بيش از 28 دينار از من طلبكار نبود در ميان دينارها دينار درخشنده‌اى به چشم خورد كه از صافى او به هيجان آمدم آن را نزديك چراغ بردم كه نوشته بود : فلانى از تو 28 دينار طلبكار بود طلب او را بپرداز و مابقى كه 20 دينار است براى خود بردار ، سوگند به خدا كه آن مقدار بدهكارى را براى حضرت معلوم و مشخص نكرده بود . 4 - سالى هارون الرشيد به مكه مشرف شد ، همان سال هم على بن موسى الرضا به خانه خدا عزيمت فرمود ، همين كه به كوهى كه در طرف چپ راه است و نام آن فارع است رسيد به آن نظر افكند و فرمودند : ( بانى فارع و خراب‌كننده آن پاره‌پاره خواهد شد ) .