باب بيست و يكم بخشى از فضائل و خصائص حضرت رضا عليه السّلام
1 - هشام بن احمد گفت : امام موسى بن جعفر عليه السّلام به من فرمود آيا مطلع شدهاى كه فردى از اهل مغرب آمده است ، گفتم : شنيدهام ، حضرت فرمود : بله يكى از مغربىها به تازگى وارد مدينه شده است بيا با هم به سوى او برويم ، من با حضرت سوار مركب شده و به سمت فرد مغربى حركت كرديم ، مرد مغربى را برده فروش يافتيم ، گفتم : بردههايى كه براى فروش دارد به ما عرضه كند ؛ آن فرد مغربى هفت برده را به ما نشان داد اما حضرت هيچيك را نپسنديد ؛ لذا فرمود : اگر كنيز ديگرى دارى حاضر كن ، آن فرد گفت جز يك كنيز بيمار ، كنيز ديگرى ندارم لذا آن را حاضر نكرد و حضرت از خريد كنيز منصرف شد .
فردا حضرت به من فرمود : نزد برده فروش برو و به او بگو بالاخره به چه مبلغى حاضر به فروش بردهات هستى ، آن مرد مبلغى را معين مىكند تو به همان مقدار برده را بخر ، هشام مىگويد : نزد آن مرد رفتم و به همان مبلغى كه گفت ، برده را خريدم بعد از خريد برده ، مرد فروشنده به من گفت : آن مردى كه ديروز با تو بود او را به من معرفى كن ، گفتم : بزرگى از مردم بنى هاشم بود ، پرسيد : از كدام تيره بنى هاشم گفتم : بيش از اين اطلاعى ندارم .
گفت به اين خاطر پرسيدم كه وقتى اين كنيز را از دورترين شهرهاى مغرب خريدارى كردم ، زنى از اهل كتاب وقتى او را ديد پرسيد اين زن كيست ؟ و از كجا بدست تو آمده است ، گفتم اين كنيز را براى خود خريدهام آن زن گفت تو لياقت اين كنيز را ندارى ، بايد زن كسى باشد كه بهترين مردم روى زمين است و از او فرزندى متولد خواهد شد كه در شرق و غرب عالم مانندى نداشته باشد .
هشام گفت وقتى كنيز را نزد حضرت آوردم ، مدتى گذشت كه فرزند بزرگوارش از اين كنيز متولد شد .
2 - صفوان بن يحيى مىگويد : وقتى امام موسى بن جعفر عليه السّلام رحلت كرد ، امام رضا عليه السّلام عهدهدار مقام ولايت شدند و اظهار دعوت كرد ، ما از اين معنى ناراحت شديم ، يكى از افرادى كه وجود داشت گفت امر بزرگى را بيان كردى و ما مىترسيم كه از هارون ضررى به تو برسد ، حضرت فرمود : تلاش او عليه من به جائى نخواهد رسيد .