فرمودند : آرى ، باز پرسيدم وفات كرد ؟ فرمودند : آرى ، پرسيدم : بعد از او بايد به چه كسى مراجعه كنيم ؟
فرمودند :
به خواست خداوند متعال هدايت مىشوى ، عرض كردم : برادر شما عبد اللّه خيال مىكند او امام است ، فرمودند : عبد اللّه مىخواهد بنده خدا نباشد ، پرسيدم پس امام كيست ؟
فرمودند : به زودى خداى متعال ترا هدايت مىكند ، عرض كردم : آيا شما امام هستيد ؟ فرمودند : چنين نمىگويم ، به خود گفتم ، طرح سؤال اشتباه است ، پرسيدم : آيا شما امامى داريد كه پيروى او بر شما لازم باشد ؟ فرمودند : خير .
در اين هنگام عظمت آن بزرگوار در دل من جاى گرفت كه غير از خدا كسى باخبر نبود ، پس گفتم :
اجازه مىدهيد همانطور كه از پدر بزرگوارتان سؤال مىكردم سؤال كنم ، فرمودند : بپرس و پاسخ آنها را كه مىشنوى مواظب باش كسى باخبر نشود كه به هلاكت خواهى رسيد .
شروع به سؤال كردم و حضرت مطابق آنها جواب مىدادند و آن حضرت را درياى عميقى ديدم كه كم و كاستى ندارد ، عرض كردم : شيعيان پدر شما اكنون در گمراهى افتاده و نمىدانند به چه كسى رجوع كنند آيا اجازه مىدهيد شما را به عنوان امام به مردم معرفى كنم ، اگر چه چندى قبل از من تعهد گرفتيد كه آنها را باخبر نسازم و اين ملاقات را پنهان نمايم .
فرمودند : كسانى كه مىدانى درصدد حق و حقيقتاند ، مقام امامت را به آنها معرفى كن و پيمان بگير كه اين عنوان را در همه جا منتشر نسازند كه سرانجام به هلاكت خواهند رسيد و به گلوى مباركشان اشاره كردند .
هشام مىگويد : از محضر حضرت مرخص شدم با ابو جعفر احول ملاقات نمودم گفت : عاقبت كار چه شد ، گفتم : درب هدايت بر من گشوده شد و قصه شرفيابى را به او گفتم و بعد از آن با زراره و ابو بصير ملاقات نمودم باز قصه مزبور را با آنها بازگو نمودم ،
آنها هم به محضر حضرت شرفياب شدند ، سؤال و جواب ميان دو طرف درگرفت و در نتيجه سر تسليم به امامت آن حضرت فرو آوردند و همچنين با شيعيان ملاقات مىكرديم و ايشان را معرفى مىنموديم كه همه مردم دسته دسته شرفياب شده و تسليم مىگرديدند .
مگر از عمار ساباطى كه از اين نعمت الهى محروم ماندند . كمكم مردم از گرد عبد اللّه كاسته مىشدند جزء اندكى از بيچارگان دنيا و آخرت ، به محضر آن حضرت شرفياب شدند .
2 - رافعى مىگويد : پسر عمويى داشتم به نام حسن بن عبد اللّه كه از مردم زمانش پارساتر بود و سلطان وقت بر اثر كوشش و پافشارى كه نامبرده در دين داشت از او چشمپوشى مىكرد ، گاهى از اوقات طورى با سلطان روبرو مىشد و او را امر به معروف و نهى از منكر مىكرد كه پادشاه را به خشم مىآورد و شاه به خاطر صلاح مقام سلطنتش با او بدرفتارى نمىكرد و اين پيشامد مدتها برقرار بود تا روزى وارد مسجد شد و در آنجا ابو الحسن موسى عليه السّلام تشريف داشتند حضرت به او اشاره كرد
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 627
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦٢٧