باب شانزدهم معجزات و خوارق عادات آن حضرت
1 - هشام بن سالم مىگويد :
پس از رحلت امام صادق عليه السّلام همراه با محمّد بن نعمان معروف به صاحب الطاق در مدينه بوديم ديديم مردم گرد عبد اللّه جمع شدهاند و او را امام مىخوانند و مىخواهند با او بيعت كنند در آن هنگام به آن جمع رفتيم و از نصاب زكات كه چقدر است سؤال كرديم ؟ گفت : در هر 200 درهمى 5 درهم .
پرسيدم : در 100 درهم چقدر ؟ گفت : 5 / 2 درهم ، از اين پاسخ تعجب كرده ، گفتم : به خدا سوگند خوارج چنين عقيدهاى ندارد ، عبد اللّه گفت : من هم نمىدانم خوارج در اين خصوص چه عقيدهاى دارند .
هشام مىگويد : سرگردان و متحير بودم كه بايد به چه كسى مراجعه كرد كه به اتفاق ابو جعفر احول وارد يكى از كوچههاى مدينه شديم در حالى كه گريان بوديم كه به چه كسى پناه آوريم و با خود مىگفتيم بعد از آن حضرت به طرف خوارج متوجه شويم يا به مذهب قدريه ، معتزله و يا زيديه پناه آوريم ، در اين فكر و انديشه بوديم ناگهان پيرمرد ناشناسى پيدا شد و با دستش به طرف من اشاره كرد ، خيال كردم كه يكى از جاسوسان ابو جعفر منصور است چون او جاسوسانى در وسط شهر پراكنده بود تا ببيند بعد از امام صادق عليه السّلام چه كسى وصى اوست تا او را گردن بزند ، ترسيدم كه او جاسوس باشد ، به احوال گفتم : از من دور شو كه براى خود نگرانم ، زيرا اين مرد به من اشاره مىكند و نظرش به من است نه به تو ، بنابراين فاصله بگير تا گرفتار نشوى ، احول به دستور من عمل كرد و از من دور شد .
آنگاه همراه آن پيرمرد ناشناس راه افتادم و يقين داشتم راه نجاتى نخواهم داشت و همواره با وى مىرفتم در مسير راه بقدرى بيچاره شده بودم كه مىخواستم بميرم تا اينكه در خانه ابو الحسن موسى عليه السّلام رسيديم ، آن پيرمرد من را رها كرد و رفت ، در آن هنگام غلام آن خانه ، من را دعوت به خانه كرد هنگامى كه داخل شدم ابو الحسن موسى عليه السّلام را زيارت نمودم ، حضرت فرمود : پيش من بيا نه به طرف خوارج و نه به مذهبهاى ديگر ، عرض كردم : جانم به فدايت پدر شما رحلت كرد ؟