تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
پسر سعد روز عاشورا و روز يازدهم را تا اول ظهر در كربلا بود آنگاه به ياران خود دستور داد براى رفتن به كوفه آماده شوند و نيز دستور داد دختران امام و اهل بيت ايشان را بر مركب سوار كنند و به همراه خود به كوفه ببرند . هنگاميكه عمر سعد به همراه اسيران به طرف كوفه مىرفتند گروهى از قبيلهء بنى اسد كه در غاضريه سكونت كرده بودند به قتل‌گاه شهيدان آمدند و بر جسدهاى آنان نماز خواندند و حضرت امام حسين را دفن كردند و على اكبر را در پائين پاى امام دفن كردند و نيز در پائين پاى مبارك امام قبرى كندند و جسدهاى شهيدان را در آن دفن كردند و بدن پاك قمر بنى هاشم ابو الفضل را در محلى كه به شهادت رسيد و قبر فعلى قرار داد و بر سر راه غاضريه است دفن كردند .

[ ورود اسيران به كوفه ]

هنگامى كه سر بريدهء امام حسين به كوفه رسيد فرداى آن روز اسيران وارد كوفه شدند ابن زياد در كاخ دار الاماره نشسته بود و به تمام مردم از هر قبيله‌اى اجازه داد به كاخ بيايند و دستور داد تا سر مبارك امام را در ميان طبقى بگذارند و بياورند ، ابن زياد به سر بريده امام حسين نگاه مىكرد و لبخند ميزد و با چوب دستى كه در دستش بود بر دندان‌هاى امام مىزد . زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا و مرد پيرى بود آن روز در مجلس ابن زياد بود و كنار ابن زياد نشسته بود هنگاميكه اين بىحيائى را از ابن زياد ديد طاقت نياورد گفت : اى پسر زياد با اين چوب به لب و دندان حسين عليه السّلام مزن قسم به خداى يكتا بارها من ديدم پيغمبر همين لب‌ها را ميبوسيد و لب بر لب او مىگذاشت سپس پيرمرد شروع به گريه كردن كرد . پسر زياد تعجب كرد و گفت : خدا چشمان تو را بگرياند اى پيرمرد آيا براى اين كه پيروزى نصيب ما شده گريه مىكنى اگر تو پيرمرد نبودى و عقلت را از دست نداده بودى و خرفت نشده بودى گردنت را ميزدم زيد بن ارقم ناراحت شد از جا بلند شد و به منزل خود رفت . همانوقت اسيران آل پيغمبر را به مجلس ابن زياد وارد كردند در ميان اسيران زينب كبرى عليها السّلام خيلى سخت ناراحت بود و كهنه‌ترين لباس‌ها را پوشيده بود ، به طور ناشناس در يك طرف مجلس نشست و كنيزان دورش را گرفتند . ابن زياد پرسيد اين زن كه از جلوى ما رفت و در يك طرف مجلس نشست كيست ؟ زينب پاسخ او را نداد ابن زياد دوباره همين سؤال را تكرار كرد يكى از كنيزان او را معرفى كرد گفت اين زن يادگار زهرا دختر رسول خداست ابن زياد وقتى او را شناخت به او گفت : ستايش خدا را كه شما را رسوا كرد و شما را كشت و كلام شما را تكذيب كرد . زينب عليها السّلام در اينجا طاقت نياورد و فرمود : ستايش خدا را كه ما را به بركت پيغمبر گرامى داشته است و از پليدى و زشتى پاك و پاكيزه كرده و همانا آدم بدكار رسوا مىشود و دروغ مىگويد و دروغگو ما نيستيم و الحمد للّه ، ابن زياد پرسيد ديدى خدا با خاندان تو چه كرد ؟ فرمود خداى متعال كشتن در راه خودش را براى آنان مقدر كرده بود و آنها به طوريكه خدا اراده كرده بود كشته شدند و به آرامگاه‌هاى هميشگى خود رفتند و به زودى خدا ميان تو و آنها قضاوت مىكند و با شما دشمنى مىكند . ابن زياد از اين سخنان ناراحت شد و خواست او را مواخذه كند عمرو بن حريث بلند شد و گفت اى