تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
سخت در اشتباهيد و آن موقع شايسته است كه خود را سرزنش كنيد آيا كشتن و پاره كردن پرده احترام من مناسب با حال شماست آيا من پسر دختر پيامبر شما نيستم ؟ آيا من فرزند وصى و پسر عموى پيغمبر شما نيستم ؟ آيا حمزه سيد الشهداء عموى من نيست ؟ آيا جعفر طيار كه با دو بال در بهشت پرواز مىكند عموى من نيست ؟ مگر سخن رسول خدا را دربارهء من و برادرم نشنيده‌ايد كه فرمود : حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشتند . اگر آنچه را گفتم قبول داريد شما به حق رسيده‌ايد و درب حقيقت را به روى خود باز كرده‌ايد زيرا من از اول عمرم وقتى شنيدم خدا دروغگويان را سرزنش مىكند دروغ نگفته‌ام و اگر سخن مرا قبول نمىكنيد در ميان شما افرادى هستند كه اگر اين حقيقت را از آنان بپرسيد جواب شما را خواهند داد . شمر گفت : من خدا را با شك و ترديد عبادت كرده‌ام چه مىدانم كه تو چه مىگوئى ، حبيب ابن مظاهر جواب داد : حق همين است زيرا قلب تو سياه است و خداوند قلبت را مهر و موم كرده است . امام پس از اين گفت : اگر در شك هستيد و گمان نداريد كه من بر حق هستم اما در اين كه فرزند دختر پيامبرم براى شما شكى نيست زيرا به خدا قسم در شرق و غرب عالم فرزند دختر پيامبرى به غير از من در ميان شما و سايرين نمىباشد ، واى بر شما مگر من كسى از شما را كشته يا مال شما را نابود كرده‌ام يا به كسى جراحتى وارد كرده‌ام كه مىخواهيد قصاص كنيد ؟ آنگاه امام به شبث بن ربعى و حجار بن ابجر و قيس ابن اشعث و يزيد ابن حارث گفت : مگر شما نامه ننوشته‌ايد كه ميوه‌ها رسيده است و منطقه ، شكوفه و همه جا سبزى به چشم مىخورد به سوى لشگرى كه براى تو آماده شده بيا ؟ قيس جواب داد : ما از اين حرف‌ها اطلاعى نداريم و همين قدر مىدانيم كه بايد زير بار فرمان پسر عموى خود باشيم و او حتما آنطور كه دوست دارى با تو رفتار مىكند . امام فرمود : به خدا قسم من دست خوارى به شما نمىدهم و مانند برده‌ها فرار نمىكنم آنگاه اين سخنان را اضافه كرد : اى بندگان خدا به خداى خود و شما پناه برده‌ام كارى نكنيد كه از درياى فيض خدا بيرون برويد من به خداى خود و شما پناه مىبرم از هر خودخواهى ، كه بروز قيامت ايمان نمىآورد . به مجرد اين كه سخنان حضرت به پايان رسيد سخنان او در دلها هيچ اثرى نگذاشت و از اطراف آماده جنگ با او شدند . حر رياحى كه متوجه شد كوفيها قصد جنگ با امام را دارند از عمر سعد پرسيد آيا با اين مرد جنگ مىكنى ؟ گفت : آرى به خدا قسم جنگى با او مىكنم كه اقل آن بريدن دست‌ها و سرها باشد پرسيد : آيا از سخنان حسين عليه السّلام عبرت نگرفتيد و پى به مقام او نبرده‌ايد ؟ جواب داد : اگر كار به دست من بود سخن تو درست بود اما ابن زياد نمىگذارد خواستهء من عملى شود . حر از پيش پسر سعد رفت و در محل ويژه خود آرام گرفت مردى از نزديكانش به نام قرة ابن قيس با او بود ، حر رياحى از او پرسيد آيا امروز اسبت را آب داده‌اى ؟ گفت : نه ، حر پرسيد : نمىخواهى او را آب دهى ؟ قرة مىگويد به خدا قسم فكر مىكردم هدف او اين است كه مىخواهد در ميدان جنگ