داشتم ولى حنظله پسر ابو سفيان بىمحابا به طرف من آمد وقتى نزديك من شد ضربتى به او زدم كه چشمانش از حدقه بيرون آمد و بر زمين افتاد و به هلاكت رسيد .
4 - صالح بن كيسان مىگويد : عثمان بن عفان ، سعيد بن عاص را ديد به او گفت بيا همراه هم به ديدن خليفه عمر برويم و با او گفتگو و صحبت كنيم . هر دو حركت كرده و چون به مسجد رسيدند عثمان به جايگاه خود رفت ولى من در كنارى پيش مردم نشستم عمر به من نگاهى كرد و گفت : چه شده است ؟
مثل اينكه از من كدورتى در دل دارى شايد گمان مىكنى من پدرت را كشتهام ؟ به خدا قسم اگر من او را كشته بودم خوشحال بودم چرا كه اگر من قاتلش بودم از كشتن فرد كافرى عذرخواهى نمىكردم ولى در روز جنگ بدر او را ديدم و او مانند گاو خشمگينى كه با شاخش آماده حمله است در جستجوى مبارز بود و مانند وزغ از آتش خشم دهانش كف برآورده بود وقتى اين منظره را ديدم از او گذشتم و چشم پوشى كردم به من گفت : اى پسر خطاب چرا آماده نبرد با من نمىشوى ؟ اين را نگفته بود كه على عليه السّلام با او درگير شد و هنوز مقدارى از صحنه دور نشده بودم كه على عليه السّلام او را به هلاكت رساند .
على عليه السّلام كه در مجلس حاضر بود گفت : خدايا مرا ببخش شرك با همه پليديهايش بواسطه اسلام محو و نابود گرديد پس براى چه ، اى عمر مردم را بر عليه من تحريك مىكنى ؟ عمر با شنيدن اين سخن ساكت شد و سعيد بن عاص هم گفت از اين مطلب همواره خوشحالم كه قاتل پدرم فردى جز على بن ابيطالب عليه السّلام ، پسر عموى پدرم نيست و هيچ ناراحتى نسبت به او ندارم اينجا بود كه مردم سخن او را قطع كرده و صحبت از مسائل ديگرى را به ميان كشيدند .
5 - عروه بن زبيرى مىگويد : على عليه السّلام در روز جنگ بدر با نيزه به طرف طعيمه حمله كرد و او را از پاى درآورد و فرمود : به خدا قسم بعد از اين در راه خدا با ما دشمنى نخواهى كرد .
6 - زهرى مىگويد : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وقتى از حضور نوفل ابن خويلد در جنگ بدر آگاه شدند فرمودند : خدايا ما را نسبت به شر نوفل ايمن كن ، وقتى اهل قريش به ميدان آمدند على عليه السّلام نوفل را ديد ، نوفل كه دچار شك و تحير شده بود و نمىدانست چه كند مات و مبهوت مانده بود ، على عليه السّلام با او درگير شد و با شمشير ضربتى بر فرقش وارد آورد سپس شمشيرش را از فرق او درآورد و به ساق پايش ضربت ديگرى وارد آورد چرا كه زرهش را بالا زده بود و به همين خاطر پايش قطع شد و از پاى درآمد .
چون حضرت امير على عليه السّلام خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بازگشت شنيدند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از نوفل مىپرسند .
حضرت امير عليه السّلام فرمودند : من او را به هلاكت رساندم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تكبير گفتند و فرمودند : ستايش و سپاس خداوندى را كه دعايم را اجابت فرمود .
فصل بيست و يكم [ : اشعار اسيد بن ابى اياس در وصف شجاعت حضرت در جنگ بدر ]
اسيد بن ابى اياس كه مشركين قريش را به جنگ تحريك مىكرد در رابطه با جنگ حضرت امير عليه السّلام در بدر مىگويد :
اى قريشيان در هر دستهاى كه وارد جنگ مىشويد جوانى دلاور كه بر اسبى پيشانى سفيد سوار