تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
از اخبار ديگر آن حضرت كه علما آن را نقل كرده‌اند كه جويرية بن مسهر كنار خانه على عليه السّلام ايستاده و پرسيد امير مؤمنان كجاست ؟ گفتند خوابيده است ، به حضرت عليه السّلام فرياد زد : اى كسى كه خوابيده‌اى بيدار شو ، قسم به آنكه جانم در دست اوست مىخواهم ضربه‌اى بر سرت وارد آورم كه همانطور كه گفتى محاسنت از خون سر خضاب شود ، امير مؤمنان عليه السّلام سخن او را شنيد به او گفت : نزديك بيا جويريه تا جوابت را بگويم ، او نيز نزديك حضرت عليه السّلام شد ، حضرت عليه السّلام به او فرمود : قسم به آنكه جانم در دست اوست ، ترا نزد فرد بدكار و پست فطرتى خواهند برد و او دست و پاى تو را قطع خواهد كرد سپس ترا زير درخت كافرى به صليب خواهند كشيد ، زمان سپرى شد تا اينكه در حكومت معاويه ، استاندار گرديد ، زياد دستور داد دست و پاى او را بريدند سپس او را بر درخت ابن مكعبر به صليب كشيدند و آن درخت بلندى بود و جويريه در زير آن به صليب كشيده شد . خبر ديگر در مورد ميثم تمار است ، او غلام زنى از بنى اسد بود ، امير مومنان عليه السّلام او را خريد و آزاد كرد . حضرت عليه السّلام اسمش را پرسيد و او گفت : اسمم سالم است حضرت عليه السّلام فرمود : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به من خبر داد كه اسمى كه والدينت ( در فارسى ) بر تو گذاشته‌اند ميثم است ، او گفت : خدا و رسولش راست گفته‌اند و شما هم راست مىگوييد ، به خدا سوگند اسمم ميثم است ، حضرت عليه السّلام فرمود : پس اسمت همان است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ناميد و ديگر اسمت سالم نيست ، او هم اسم ميثم را انتخاب كرده و كنيه‌اش را ابا سالم قرار داد . روزى على عليه السّلام به او فرمود : بدان ، دستگير مىشوى و به صليب كشيده شده و هدف ضربه برنده‌اى قرار گرفته و روز سوم خون از دهان و بينيت جارى مىشود و محاسنت به آن خضاب مىشود ، پس منتظر آن خضاب باش ، بر در خانه عمرو بن حريث به صليب كشيده شده و تو دهمين نفرى هستى كه به صليب كشيده مىشود ، چوبه صليب تو از همه كوتاهتر و از همه آنها به محل تطهير نزديكتر خواهى بود ، بيا تا نخلى كه بر تنه آن صليب كشيده مىشوى نشانت دهم ، پس نخل را نشانش داد و ميثم بعد از آن نزديك نخل رفته و پيش آن نماز مىخواند و گفت : خداوند ترا بركت دهد كه من براى تو آفريده شدم و تو براى من پرورش يافتى . همواره اين عمل را تكرار مىكرد تا آن را بريدند حتى ميثم از محل به صليب كشيده شدنش در كوفه مطلع گرديد . هرگاه ميثم عمرو بن حريث را مىديد به او مىگفت : من همسايه تو هستم ، خوب همسايه‌دارى كن ، عمرو به او مىگفت : مگر مىخواهى خانه ابن مسعود يا ابن حكيم كه در همسايگى من است بخرى چرا كه نمىدانست ميثم چه مىگويد . ميثم در سالى كه به شهادت رسيد به حج مشرف شد و در آنجا خدمت ام سلمه عليها السّلام رسيد ، ام سلمه به او گفت : تو كيستى ؟ گفت : من ميثم هستم . ام سلمه گفت : به خدا قسم نيمه شبى شنيدم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سفارشت را به على مىكرد ميثم از امام حسين عليه السّلام پرسيد ام سلمه گفت : او در باغ خودش مىباشد ، ميثم گفت : به ايشان خبر دهيد ، دوست دارم به ايشان فقط سلامى عرض كنم و ملاقات