زمانى كه حضرت عازم جنگ با خوارج بودند فرمودند : اگر ترس از آن نبود كه سست شده و جنگ را ترك كنيد شما را از اراده الهى كه بر زبان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مورد اين قوم جارى شد آگاه مىساخته و مىگفتم چه كسى با آنان جنگ خواهد كرد در حالى كه مىداند آنها گمراه هستند ، در ميان آنها مردى كوتاه دست است كه سينهاى مثل سينه زنان دارد ، آنها بدترين مخلوقات خداوند هستند و هر كس با آنان نبرد كند نزديكترين بندگان خداوند خواهد بود . آن فرد دست كوتاه مخرج نام داشت كه در ميان سپاه معروف نبود - پس از پايان جنگ حضرت عليه السّلام در ميان كشتگان دنبال او مىگشت و با خود مىگفت : كسى كه به من از اين مرد خبر داد دروغ نمىگويد و من هم دروغ نمىگويم ، تا اينكه او را پيدا كرد و پيراهنش را پاره كرد و بر كتفش گوشت زائدى بود مانند سينه زنان كه بر آن مو روئيده بود هنگامى كه كشيده مىشد كتفش هم با آن كشيده مىشد و وقتى رها مىشد همراه كتفش به جاى خود باز مىگشت ، وقتى كه حضرت او را پيدا كرد تكبير گفت و فرمود : اين عبرتى براى صاحبان بينش و خرد است .
فصل شصت و دوم [ : جندب بن عبد اللّه ازدى و سخنان حضرت در مورد خوارج جنگ نهروان ]
تاريخنويسان نقل كردهاند كه جندب بن عبد اللّه ازدى مىگويد : همراه على عليه السّلام در جنگ جمل و صفين حضور داشته و در جهادش با دشمنان شكى نداشتم تا اينكه جنگ نهروان پيش آمد ، اما در مورد جنگ با اصحاب نهروان در دلم شك كردم و با خود گفتم : اين قوم ، قاريان قرآن و نيكوكاران از مسلمين هستند ، آيا با آنها بجنگيم ، جنگ با آنها خيلى دشوار و بزرگ است . فردا با ظرف آبى از صف سپاه حضرت خارج شده ، نيزه را به زمين زده و سپرم را به آن آويزان ساخته و سايبانى از نور خورشيد درست كردم ، زير آن نشسته بودم ، تا اينكه امير مؤمنان عليه السّلام نزد من آمد و به من گفت : اى برادر ازدى آيا براى طهارت آبى دارى ؟ گفتم : بله ظرف آب را به او دادم او آب را گرفت و رفت تا اينكه او را نديدم ، بعد از مدتى بازگشت و در زير سايهبان سپر نشست . سوارى وارد شد و سراغ حضرت عليه السّلام را گرفت ، گفتم : اى امير مؤمنان اين سوار شما را مىخواهد . حضرت عليه السّلام فرمود : صدايش كن من نيز به او اشاره كردم و او آمد و به حضرت عليه السّلام عرضه داشت ، اى امير مؤمنان دشمن از نهر گذشت ، حضرت عليه السّلام فرمود ، هرگز آنها از نهر عبور نكردهاند ، آن مرد گفت : بله قسم به خدا كه از آب گذشتند . فردى ديگر آمد او نيز حرف آن سوار را تكرار كرد ولى حضرت فرمود : هرگز آنها از آب نگذشتهاند آن فرد گفت : به خدا قسم نزد شما نيامدم مگر آنكه پرچمها و ادوات جنگشان را در اينطرف رود ديدم ولى باز حضرت عليه السّلام فرمود : به خدا قسم چنين نكردند ، آن طرف نهر محل هلاكت و ريزش خونشان بر زمين است پس برخاست و من هم با حضرت عليه السّلام برخواستم و با خود گفتم : ستايش مخصوص خداوند است كه مرا بر اين مرد بينا گرداند و او را به من شناساند ، اين فرد خارج از دو حال نيست يا فردى دروغگو و با دل و جرأت است يا اينكه حجتى است از طرف خدا و رسول خدا ، خداوندا من با تو عهد مىبندم ، عهدى كه مرا در قيامت از آن بازخواست كنى ، اگر اين قوم از آب گذشته بودند ، من اولين