امير مؤمنان عليه السّلام هنگامى كه طلحه و زبير از آن حضرت اجازه انجام حج و رفتن به مكه را خواستند فرمود : نه به خدا قسم آنها براى عمره نمىروند بلكه قصد رفتن به بصره را دارند و امر همان گونه شد كه حضرت فرمود .
حضرت امير عليه السّلام به ابن عباس - زمانيكه حضرت از اجازه خواستن طلحه و زبير ابن عباس را باخبر ساخت فرمود : به آن دو اجازه دادم ولى مىدانم قصد توطئه و نيرنگ دارند . از آن دو به خداوند پناه مىبرم كه خداوند توطئه آنها را ناكام خواهد گذاشت و مرا بر آن دو پيروز مىگرداند و امر همان گونه شد كه حضرت فرمود .
حضرت عليه السّلام در منطقه ذى قار براى بيعت گرفتن از مردم نشسته بودند ، در آن حال فرمودند : از كوفه هزار مرد نه كمتر و نه بيشتر بسوى شما مىآيند و با من تا سر حد مرگشان بيعت خواهند كرد ، ابن عباس مىگويد : از اين گفتار برخود لرزيدم و ترسيدم تعداد آنها كم يا زيادتر از عدد مذكور گردد و اين امر آبروى ما را ببرد همچنان ناراحت بودم و كسانى كه مىآمدند را از ابتدا شمردم تا اينكه نهصد و نود و نه نفر شدند و ديگر كسى نيامد با خود گفتم : ما همه از خدائيم و بسوى او باز مىگرديم « 1 » .
على در مورد سخنش چه خواهد كرد ، در اين فكر بودم كه مردى بسوى ما آمد تا نزديك ما رسيد ، او مردى بود كه قباى پشمى بر تن داشت و شمشير و سپر و ادوات جنگى خود را نيز همراه داشت تا نزديك امير مؤمنان عليه السّلام گرديد ، به حضرت عرض كرد دستتان را جلو بياوريد تا با شما بيعت كنم ، امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود بر چه چيزى با من بيعت مىكنى . آن مرد گفت : بر حرف شنوى و اطاعت از فرمان شما و جنگ در ركاب شما تا اينكه بميرم يا پيروز شويد ، حضرت امير عليه السّلام فرمود : اسمت چيست ؟ آن مرد گفت : اويس ، حضرت عليه السّلام فرمود : آيا تو اويس قرنى هستى ، گفت : آرى ، حضرت عليه السّلام فرمود : حبيبم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش از اين به من گفته بود كه من مردى از امت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را خواهم ديد كه اويس قرنى است ، او از حزب خدا و رسول خداست و عاقبت به شهادت مىرسد و با شفاعت او در قيامت مانند دو قبيله ربيعه و مضر « 2 » وارد بهشت مىشود ، ابن عباس مىگويد : با تحقق آنچه حضرت فرمود ، خوشحال شدم و از خدا خواستم از انديشههاى اشتباه من درگذرد .
از پيشگويىهاى ديگر آن حضرت زمانى بود كه سپاه معاويه قرآنها را بر سر نيزه كردند و به همين دليل در سپاه حضرت عليه السّلام شك و شبهه پيش آمد و بر مسالمت وضع پافشارى كرده و حضرت عليه السّلام را مجبور به آن كردند .
حضرت عليه السّلام فرمود : واى بر شما اين چيزى جز نيرنگ نيست ، اينان مقصودشان قرآن نيست چرا كه اصلا اهل قرآن نيستند ، از خدا و حدود الهى بپرهيزيد و در جنگ چشمانتان را باز كنيد كه اگر چنين نكنيد ، متفرق خواهيد شد و زمانى پشيمان خواهيد شد كه پشيمانى سودى ندارد و امر همان گونه شد ، بعد از مسئله حكميت ، آنها كافر شدند و بر كوتاهى و اجابت نكردن دعوت حضرت پشيمان گرديدند و وحدتشان از بين رفت و عاقبتى جز هلاكت نصيبشان نشد .
هامش
( 1 ) - كنايه از مشكل و خطر بزرگى مثل مرگ است .
( 2 ) - دو قبيله بزرگ عرب كه كنايه از كثرت جمعيت هستند .