بله ، طلحه و زبير ، عايشه را براى ايجاد فتنه از خانهاش خارج كردند و به بصره بردند و بدكاران و فتنهگران را دور خود جمع كردند ، البته به من خبر رسيد كه مردمان فهميده و متديّن از آنها كنارهگيرى كردند و از كارهاى طلحه و زبير ناراحتند . سپس حضرت سكوت كردند .
اهل كوفه گفتند ما در سركوبى دشمنانت شما را يارى مىكنيم و اگر عدهء بيشترى از ما را بخواهى ما مىدانيم كه خير و صلاح ما را مىخواهى و اميد و آرزوى خير و سعادت را داريم . سپس حضرت على عليه السّلام براى آنها دعا كرد و تشكر نمود پس فرمود : اى مسلمانان مىدانيد كه طلحه و زبير با ميل خود و بدون اجبار با من بيعت كردند و از من اجازه خواستند تا براى اعمال عمره به مكه بروند و من هم به آنها اجازه دادم اما متأسفانه آنها به اين قصد حركت نكردند بلكه به بصره رفته و مسلمانان را كشتند و كارهاى ناشايسته انجام دادند . پس حضرت رو به جانب خدا كرده و عرض كردند : خداوندا اين دو نفر به من ستم كردند و بيعت مرا شكستند و مردم را عليه من شوراندند . خدايا گرهاى كه اين دو نفر به دست خود بستهاند باز كن و كار آنها را محكم نكن و سرانجام بدكاريشان را به آنها نشان بده .
فصل بيست و دوم توجه به جانب بصره
سخنان على عليه السّلام هنگامى كه از ذى قار به طرف بصره حركت مىكردند .
حضرت على عليه السّلام پس از حمد خدا و درود فرستادن بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمودند : همانا خداوند تعالى جهاد را بر مسلمانان واجب كرد و آن را از كارهاى بزرگ آنان قرار داد و به وسيلهء جهاد موجبات يارى دين خود را فراهم كرد ، به خدا قسم كار دين و دنيا فقط و فقط بوسيلهء جهاد اصلاح و منظم مىشود و همانا شيطان ، لشكريان خود را جمع كرده و يارانش را دعوت نموده و كارها را بر مردم مشتبه نموده و در كارهايش به حيله و نيرنگ دست مىزند . زيرا كه وقايعى اتفاق افتاده است .
به خدا قسم اينها كه عليه من قيام كردهاند ، نه كار ناشايستى از من ديدهاند و نه بين من و خودشان با انصاف رفتار نمودهاند و اينها حقى را طلب مىكنند كه از آن حق دست كشيدهاند و درخواست خونى را مىكنند كه خودشان ريختهاند و اگر من هم در اين خونريزى شريك آنها بودم باز هم خود آنها نصيبشان را از آن مىبردند . و اگر هم بدون شركت من آن كار را انجام مىدادند ، شرّ آن كار به خود آنها برگشته و بزرگترين دليل و حجت بر عليه خودشان بوده اما من با آن بصيرتى كه داشتم به اين كار دست نزدم و بدانيد اينان گروه سركش هستند كه در بينشان اقوام و نزديكان دست به دست هم دادند . عبد اللّه ابن زبير و خالهاش عايشه و زبير شوهر خواهر عايشه و كودك فتنه كه موهايش بلند شده و خون در رگهايش جارى شده از مادرش كه سالها كودكش را از شير گرفته ، شير مىخواهند و بيعتى كه مدّتى ترك شده بود ، تجديد مىكنند و مىخواهند به اين وسيله گمراهى را برگردانند و از آن چه انجام دهند عذرخواهى نمىكنند و از كارهايى كه انجام دادهاند ناراحت و بيزار نيستند . نااميدى نصيب كسى است كه ديگران را با هيچ حقى ، به سوى خود دعوت مىكند و اگر به او