هر دو با هم ، شريح تعجب كرده و ساكت شد . آن شخص گفت : عجيبتر از اين موضوع را برايت تعريف كنم ؟ شريح گفت : بله آن شخص ادامه داد : پدرم مرا به خيال آنكه دخترم به ازدواج مردى درآورد و از او حامله شدم ، بعد كنيزى را خريدم و با كنيزم نزديكى كردم و كنيز از من حامله شد .
شريح كه سخت متعجب شده بود دستانش را به هم زد و گفت : اين موضوع از مسائلى است كه بايد حل آن را به عهده على عليه السّلام گذاشت و من از حل آن عاجزم ، شريح و نزديكانش همراه با آن شخص خدمت على عليه السّلام رفتند و جريان را به عرض حضرت عليه السّلام رساندند .
حضرت آن شخص خنثى را نزد خود صدا كردند و جريان را از خود او پرسيدند و آن شخص به صحت آن اعتراف كرد . على عليه السّلام فرمود شوهر تو كيست ؟ آن شخص گفت : شوهر من فلان كس مىباشد و هم اكنون در شهر است ، شوهر او را حاضر كردند و قضيه را از او سوال فرمود . آن مرد گفت : راست مىگويد اين زن من بوده . حضرت فرمود : تو از شكارچى شير پرجرأتترى كه به اين كار اقدام كردهاى .
آنگاه حضرت به قنبر دستور داد اين موجود را به خانه ببر و بگو چهار زن عادل او را برهنه كنند در حالى كه آلتهاى او را پوشانيدهاند ، دندههاى او را بشمارند . شوهرش عرض كرد يا على هيچ مرد و زنى از دست شهوت اين موجود در امان نيست . حضرت عليه السّلام دستور داد شلوار محكمى به او بپوشانند و او را به خانهاى ببرند سپس زنها وارد خانه شدند و دندههاى او را بشمردند وقتى شمارش كردند طرف چپش هفت دنده و طرف راستش هشت دنده داشت . حضرت فرمود اين آفريده مرد است و دستور داد گيسوهاى او را بتراشند و كلاه و نعلين و عبا بر او بپوشانند و شوهرش را از او جدا كرد .
و اين جريان را اينطور هم نقل كردهاند : هنگامى كه اين شخص چنين ادعايى كرد ، على عليه السّلام دستور داد دو نفر مسلمان عادل حاضر شوند و در خانه او بروند و او را همراه خود ببرند و نيز فرمودند دو تا آينه روبروى هم نصب كنند به طوريكه يكى از آن آينهها مقابل فرج شخص باشد و آينه ديگر مقابل آينه اولى ، و شخص را امر كردند كه عورت خود را در مقابل آينه ظاهر كند به طوريكه آن دو مسلمان عادل نبينند . سپس حضرت به آن دو عادل امر كرد كه عورت آن شخص را در آينه دومى نگاه كنند و ببينند راست مىگويد يا دروغ . پس از اثبات ادعاى آن شخص حضرت دستور دادند تا دندههاى او را بشمرند سپس بعد از آنكه مردى او مشخص شد ، ادعاى حاملگى او را لغو كردند و اما حمل داخل شكم كنيز را از آن او دانستند و طفل را كه كنيز از او حامله شده بود به همين موجود واگذار كردند .
جوان پدر كشته
مىگويند روزى على عليه السّلام وارد مسجد شد ديد نوجوانى گريه مىكند و مردم اطراف او را گرفتهاند ، على عليه السّلام از او علت گريهاش را پرسيد . جوان پاسخ داد شريح قاضى در مورد قضيهاى براى من قضاوت كرد اما انصاف را رعايت نكرد حضرت پرسيد جريان تو چه بود ؟ تازه جوان عرض كرد : پدرم همراه اين چند نفر كه در اينجا حاضرند به مسافرت رفت ، پس از مدتى اين جماعت از سفر برگشتند