تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
اما پدر من كه همراهشان رفته بود برنگشت ، سراغ پدرم را از ايشان گرفتم ، گفتند : مرد ، پرسيدم اموالى كه همراه او بود چه شد . گفتند : ما اطلاعى از اموال او نداريم . اين جريان براى قضاوت به شريح ارائه شد و شريح آنها را سوگند داد و حق را به آنها داد و به من دستور داد كه متعرض آنها نشوم . على عليه السّلام به قنبر فرمود : افرادى را كه اين جوان معرفى مىكند جمع كند و سران سپاه را هم خبر كنند ، آنگاه حضرت نشستند و آن عده را به اتفاق جوان پدر مرده به حضور خود طلبيدند ، جريان را از آن جوان سؤال كرد آن را به نحوى كه قبلا عرض كرده بود دوباره تكرار كرد و گريه مىكرد و مىگفت : يا امير المؤمنين من اين عده را به قتل پدرم متهم مىكنم چرا كه اينها پدرم را با حيله به مسافرت بردند و چشم طمع به مال او داشتند حضرت از آن عده قضيه را پرسيد و آنها آنطور كه به شريح گفتند به حضرت على عليه السّلام نيز بازگو كردند . و گفتند : پدر اين مرد مالى از خود به جا نگذاشته است . على عليه السّلام به صورت آنان نظرى كردند و فرمود : آيا گمان مىكنيد من از رفتارى كه با پدر اين جوان داشته‌ايد ، بىخبرم ؟ اگر اينطور است كه شما فكر مىكنيد پس بايد من انسان بىسرمايه و بىدانشى باشم . آنگاه دستور دادند همه آنها از هم جدا شوند و هريك از آنها را در كنار يكى از ستون‌هاى مسجد قرار دهند . على عليه السّلام به عبيد اللّه ابو رافع كه آن روز كاتب و نويسنده حضرت بود فرمود : اينجا بنشين سپس يكى يكى از آنها را صدا كرده و به او فرمود آهسته بگو كدام روز به همراه پدر اين جوان از خانه براى مسافرت بيرون رفتيد ؟ جواب داد در فلان روز سپس حضرت به عبيد إله گفت بنويس . دوباره سوال كردند كدام ماه بود جواب داد فلان ماه ، آن را هم نوشت ، دوباره سوال كردند كدام سال بود ؟ گفت در فلان سال پرسيد به چه بيمارى از دنيا رفت گفت به فلان بيمارى پرسيد در كدام اقامتگاه مرگ او اتفاق افتاد ؟ گفت در فلان جا پرسيد چه كسى او را غسل و كفن داد ؟ گفت : فلانى پرسيد ؟ با چه پارچه‌اى او را كفن كرديد گفت با فلان پارچه دوباره حضرت پرسيدند ؟ چه كسى بر او نماز خواند گفت : فلان كس پرسيد چه كسى او را وارد قبر ساخت گفت فلانى ، و عبيد إله تمام اعترافات وى را مىنوشت چون آن مرد به دفن پدر آن جوان اقرار كرد و حضرت سوال‌هاى مورد نظرشان را از او پرسيدند ، با صداى بلندى تكبير گفتند كه همه اهل مسجد شنيدند . سپس حضرت به آن مرد دستور دادند در گوشه‌اى تنها بايستد . سپس ديگرى را براى بازجويى آوردند و تمام سوالاتى را كه از اولى پرسيده بودند از اين شخص هم سؤال كردند و دومى تمام جوابها را مخالف با جواب شخص اولى داد . و عبيد اللّه جواب‌هاى اين شخص را هم مىنوشتند . وقتى سوالات حضرت از آن شخص تمام شد دوباره حضرت تكبيرى گفتند كه همه اهل مسجد شنيدند . آنگاه دستور دادند هر دو را از مسجد خارج كنند و به طرف زندان ببرند و جلو در زندان نگه دارند . سپس مرد سومى را خواستند و تمام آن سوالات را نيز از اين شخص سوم پرسيدند و او جوابى متفاوت با دو نفر اول داد حضرت تكبيرى گفتند و دستور دادند كه اين نفر را هم پيش دو نفر ديگر ببرند . شخص چهارمى را كه براى بازجويى آوردند نگران شد و به لكنت افتاد حضرت او را نصيحت كرد و ضمنا او را ترساند شخص هم اعتراف كرد كه او و دوستانش پدر جوان را كشته و اموالش را