فصل شصت و يكم پيرمرد از كارافتاده ( داورىهاى زمان عثمان )
روايتى از شيعه و سنى نقل شده به اين مضمون : پيرمردى با زنى ازدواج كرد ، سپس زن حامله شد ، پيرمرد خيال كرد كه احتمالا نتوانسته درست با زنش نزديكى كند و روى اين جهت گفت زنش از او حامله نشده است ، اين جريان را براى قضاوت پيش عثمان بردند ، عثمان كه ديد نمىتواند داورى درستى در اين مورد نمايد از زن سوال كرد : آيا هنگامى كه باكره بودى اين پيرمرد بكارت تو را از بين برد ؟ زن گفت نه ، سپس عثمان گفت حد الهى را بر او جارى كنيد . امير المؤمنين على عليه السّلام كه اين جواب را شنيدند به عثمان فرمودند :
اين زن در محل عورتش دو سوراخ دارد ، سوراخى براى حيض و سوراخى براى بول ، ممكن است پيرمرد هنگام نزديكى با او منى را داخل مجراى حيض ريخته و زن حامله شده ، اين مطلب را از مرد پرسيدند و مرد جواب داد ، من منى را داخل محل ريختهام اما نتوانستهام بكارت او را بردارم ، سپس امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند : حمل و فرزند متعلق به اوست ، اگر انكار كرد او را بايد عقوبت كرد .
عثمان با كمال تعجب داورى او را پسنديده و مطابق دستور حضرت عليه السّلام عمل كردند .
شوهرى كه بنده زنش گرديد
روايت شده مردى كنيزى داشته و او را حامله نموده سپس كنيزش را به همسرى عبدش درآورد . وقتى كه صاحب كنيز مرد كنيز به ملك فرزندش كه قبلا از مرد ( صاحبش حامله شده بود درآمد و چون فرزند نمىتواند مالك مادرش شود ، كنيز خود به خود آزاد شد و فرزند اين كنيز آزاد شده شوهر مادرش را كه عبد او بود به ملكيت خود درآورد زيرا عبد قبلا ملك پدرش بوده و با مردن او عبد به فرزندش به ارث مىرسد .
اين زن و عبد با هم نزاع كردند و براى رفع مشكل پيش عثمان رفتند ، زن مىگفت اين مرد عبد من است و عبد هم مىگفت اين زن همسر من است كه قبلا مولى او را به همسرى من درآورده بود ، و من دست از او برنمىدارم ، عثمان گفت اين واقعا مسئله مشكلى است !
على عليه السّلام كه حضور داشتند فرمودند : از آن زن بپرسيد آيا بعد از اينكه عبد به ارث او و فرزندش درآمده با آن عبد نزديكى كرده ؟ زن جواب داد نه ! سپس على عليه السّلام فرمودند : اگر اطلاع پيدا مىكردم كه آن عبد چنين كارى كرده او را عذاب مىكردم ، و به زن فرمود : برو او هم عبد توست و او نسبت به تو حق زوجيت ندارد ، اگر دوست دارى او را به عنوان عبد نگهدار ، يا او را آزاد كن يا اگر دوست دارى آن را به فروش .