تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
همراه عده‌اى كه ابو موسى يكى از آنان بود به اوطاس فرستاد و ابو سفيان صخر ابن حرب را به طرف طايف رهسپار كرد . ابو عامر طبق دستورى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گرفته بود پرچم را به دست گرفته و به عزم سركوبى دشمن حركت كرد و آنقدر با آنان جنگيد تا سرانجام كشته شد پس از كشته شدن او مسلمانان از ابو موسى كه پسر عموى او بود درخواست كردند تا او پرچم نبرد را بدست بگيرد و با دشمن نبرد كند او پرچم اسلام را به دست گرفت و آنقدر جنگيد تا پيروز شد . اما ابو سفيان كه براى سركوبى ثقيف حركت كرده بود با آنان مواجه شد آنها ضربه‌اى به صورت ابو سفيان زدند كه باعث شد ، خدمت پيغمبر برگردد او به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا همراه با مردمى به جنگ با ثقيف فرستادى كه توانايى انجام هيچ‌كارى را ندارند و در اين جنگ با من همكارى ننموده‌اند ، در جواب ابو سفيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله پاسخى نفرمودند . بعد از اين ماجرا خود پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به طرف طائف حركت كرد و چند روزى آنها را محاصره نموده و در نهايت حضرت على عليه السّلام را با عده‌اى مامور به نبرد كرده و به على عليه السّلام دستور دادند كه تمام بتها را بشكنند و هرچه در لشكرگاه دشمن بر خلاف آئين اسلام ديدند نابود سازند . طبق دستور پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله حضرت على عليه السّلام به طرف دشمن حركت كرده و با لشكر خثعم كه عده بسيارى بودند برخورد نمودند هنگاميكه هوا تازه روشن شده بود مردى به نام شهاب به ميدان آمده و مبارز مىطلبيد ، على عليه السّلام فرمودند چه كسى با اين مرد مبارزه مىكند اما كسى پاسخ حضرت را از جمع نداد حضرت على عليه السّلام خود آماده مبارزه شد تا با شهاب پيكار كند در اين هنگام ابو العاص ابن ربيع كه داماد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود به حضور حضرت على عليه السّلام آمد و عرض كرد اجازه بدهيد تا من با او مبارزه نمايم و كار او را تمام كنم ، حضرت فرمودند : اما اگر من در اين نبرد كشته شدم تو به جاى من امير اين لشكر باش على عليه السّلام عازم ميدان مبارزه شد در حالى كه اين گونه رجز مىخواند : « همانا بر هر سپهدارى لازم است كه نيزه خود را از خون دشمنان سيراب سازد و يا اينكه نيزه بشكند » سپس ضربتى بر سر شهاب وارد كرد و او را كشت و سپس وارد لشكرگاه دشمن شد و تمام بتها را شكست . بعد از انجام مأموريت حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه مشغول محاصره طائفىها بود برگشت ، هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيروزى على عليه السّلام را ديد تكبير گفتند و دست على عليه السّلام را گرفته به خلوتى رفتند و مدتى طولانى با هم به گفتگو پرداختند . و جناب جابر بن عبد اللّه انصارى گفته‌اند : در روز طائف هنگاميكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و حضرت امير عليه السّلام در خلوت با هم گفتگو مىنمودند ، عمر بن خطاب پيش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده و به ايشان عرض مىكند : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آيا با نبودن ما ، با على عليه السّلام خلوت مىكنى و با ايشان رازهايتان را مىگوئيد ؟ حضرت در جواب فرمودند : نه تنها من ، بلكه خدا هم تمام اسرار خود را به او مىگويد ، عمر از سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ناراحت شده و با حالت تمسخر گفت : اين سخن امروز شما مانند آن سخن است كه در روز حديبيه فرموديد : « اگر خدا بخواهد ، با ايمنى و سلامت وارد مسجد الحرام خواهيد شد » با اينكه گفتيد وارد مسجد الحرام خواهيم شد ولى ما وارد آنجا نشديم لابد
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 155 | الشيخ المفيد / خانبلوكى